بسيطى كه در انسان به امانت نهاده شده - يعنى نفس ناطقه - چون از كدورتهاى عالم طبيعت صافى و از پليديهاى جسمانيّت پاك گرديد و از دوستى شهوتها و دلبستگىهاى دنيوى خالى شد ، به حكم مناسبت به عالم قدس مىپيوندد ، و شوق تام به همانندان خود از جواهر مجرّد در او پيدا مىشود ، و از همه عالم فراتر مىرود و شوق او به سرچشمه جميع خيرات به اوج مىرسد ، پس در مشاهده جمال حقيقى و مطالعه خير محض مستغرق مىشود ، و در انوار تجليّات قاهره محو و فانى مىگردد [ چنان كه بهنگام طلوع خورشيد همه ستارگان ناپديد مىشوند ] ، و به مقام توحيد كه نهايت مقامات است مىرسد ، و انوار جمال و خير مطلق بر او فرو مىريزد بدان سان كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه به خاطرى خطور كرده ، و شادى و لذتى براى او حاصل مىشود كه هر شادى و لذّتى در جنب آن از ميان مىرود ، و نفس كه به اين مقام رسيد حال تعلَّق او به بدن و حال تجرّد او از آن برايش چندان تفاوتى نمىكند ، زيرا به كار بردن قواى بدنى او را از ملاحظه جمال مطلق باز نمىدارد ، و سعادتى كه براى ديگران در آخرت حاصل مىشود براى او در اين جهان نيز حاصل است :
امروز در آن كوش كه بينا باشى حيران جمال آن دلارا باشى
شرمت بادا چو كودكان در شب عيد تا چند در انتظار فردا باشى ؟
آرى ، شهود تام و پاك و نا آلوده بسته به تجرّد كلى از بدن است ، زيرا چنين نفسى اگر چه به نور بصيرت در اين نشأه جمال وحدت صرف را ملاحظه مىكند ، و ليكن ملاحظه او خالى از تيرگى و كدورت طبيعت نيست ، و صفاى تام موقوف بر تجرّد كلَّى از بدن است ، و از اين رو همواره مشتاق آنست كه اين پرده از ميان برداشته شود ، و مىگويد :
حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاى چون من خوش الحانى است روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم