و اين قلم قلم الهى است كه از چوب و نى نيست . مگر نشنيده اى كه كالاى خانه شبيه صاحب خانه است ؟ و حال آنكه دانستى كه ذات خداى تعالى با ديگر ذوات شباهتى ندارد ، جسم نيست و مكان ندارد ، و همچنين دست او مانند ديگر دستها نيست ، و قلم او به ديگر قلمها و سخن او به ديگر سخنها و خط او به ديگر خطوط شبيه نيست . بلكه اينها امورى است الهى از عالم ملكوت اعلى ، و بنا بر اين دست او از گوشت و استخوان و خون نمىباشد ، و قلم او از نى و لوح او از چوب و كلام او از صوت و حرف و خط او از نقش و رسم و رقم و مركَّب او از زاج و ماز و نيست . پس اگر اين حقايق را اين چنين مشاهده نكنى از اهل تشبيه و تجسّم [ 1 ] خواهى بود و پروردگار خود را نشناخته اى ، زيرا اگر ذات و صفات خداى تعالى را از ذات و صفات اجسام منزّه مىدانى و كلام او را از حروف و اصوات پاك مىنمايى ، چرا دربارهء دست و قلم و لوح و خط او توقّف و ترديد مىكنى و اينها را از جسميّت و تشبيه به غير تنزيه نمىكنى ؟ « وقتى سائل سالك اين را از علم شنيد به قصور و كوته بينى خود آگاه شد و چشم بصيرتش ، پس از زارى و درخواست از پروردگار خود ، گشوده گشت و اين نكته بر او مكشوف گرديد كه قلم الهى چنان كه علم وصف كرد نه از چوب است و نه از نى ، و نه سر دارد و نه دم ، و پيوسته بر دل آدميان همه گونه علم را مىنويسد ، آنگاه از علم سپاسگزارى كرد و او را وداع گفت ، و به پيشگاه قلم الهى رو آورد و به او گفت :
» اى قلم ترا چه رسد كه پيوسته بر دلها علومى را مىنويسى كه به وسيلهء آنها اراده ها برانگيخته شود تا قدرت بر كارهاى مقدور را به جنبش بياورد ؟ «
هامش
[ 1 ] اهل تشبيه و تجسّم كه آنان را مجسّمه و مشبّهه نيز نامند صفات انسانى را به خدا نسبت مىدهند و ظواهر بعضى از آيات قرآن مجيد را كه در آنها دست و چشم و وجه و غير اينها بر سبيل مجاز و بر طبق ادبيات همهء اقوام و ملل براى فهم انسان و به زبان انسانى دربارهء خدا به كار رفته دليل قول خود مىگيرند ، و از آيات محكماتى كه صريحا هر گونه جسم و جسمانيت و لوازم و لواحق آن را دربارهء خدا نفى مىكند و او را از صفات مخلوق منزّه و مبرّى مىنمايد مىگذرند . م .