و جلال حق چنان بر دلش بتابد و حبّ و انس به او طورى بر قلبش احاطه و غلبه كند كه غير او از يادش برود ، در اين صورت چه جاى استبعاد است كه شدّت استغراق در درياى عظمت و جلال و كمال و جمال و غلبهء حبّ و انس به او با عدم انگاشتن كثرت و ريشه دار دانستن وحدت ، و ثبوت اين معنى در قلبش موجب شود كه در شهود خود جز او را نبيند ، و غير او از وى غايب گردد ، زيرا نظر بصيرت باطنى او منحصر است به چيزى كه حقيقت و واقعيّت است .
و آنچه مىتواند شدّت اين استبعاد را درهم شكند اين است كه : كسى كه مشغول به سلطان يا حاكم مقتدر و مستغرق در ملاحظهء سطوت و مهابت اوست بسا از مشاهدهء غير او غفلت كند . و عاشقى كه مستغرق در مشاهدهء جمال معشوق است و عشق او سراسر وجودش را فراگرفته غير او را نمىبيند ، با اينكه كثرت در برابرش تحقّق دارد . و ستارگان در روز موجودند لكن به علَّت اينكه نور آنها در كنار نور خورشيد مغلوب و مضمحل است ديده نمىشوند . پس اگر طبيعى است كه نور خورشيد بر نور ستارگان چيره و قاهر شود به طورى كه آنها را از ديد ظاهر غايب و پنهان كند ، چه استبعادى دارد كه نور وجود حقيقى بر موجودات ضعيف و ممكن - الوجود غالب و قاهر باشد ، به گونه اى كه همهء آنها از نظر عقل و بصيرت غايب گردند . [ 1 ] امّا نكته اين است كه اين مشاهدات كه در آنها جز خداى واحد حق ظهور ندارد مداوم نيست ، بلكه همچون برق زودگذر است و دوام آنها بسيار كمياب است و بندرت اتّفاق مىافتد .
هامش
[ 1 ] در تفسير مرتبهء اعلاى توحيد ، دو بيان هست ، يكى همين كه مؤلف قدس سره فرمودهاند كه آن در واقع توحيد در شهود است . يعنى سالك راه حق به جائى مىرسد كه جز دوست و محبوب حقيقى چيزى مشهود او نيست و آسمان و زمين و غير از آن ، همه را به عنوان آثار جمال و جلال ذات حقّ مشاهده مىكند ، ولى در بيان ديگر كه برخى عرفا بدان قائلند ، توحيد حقيقى مرتبه اى بالاتر از وحدت در شهود است ، كه در آن مرتبهء اعلا عارف به مقام وحدت حقيقى مىرسد و اساسا در آنجا جز وحدت چيزى نيست و آسمان و زمين و ساير كثرات شأن مراتب پائينتر است . و اشكال ناشى از اين است كه ما در مقام كثرت مىخواهيم از مقام وحدت حقهء حقيقيه سخن گوئيم . ( م )