را كه نبينم نمىپرستم » ، بعد از آنكه ذعلب يمانى از او - عليه السّلام - پرسيد : آيا خداى خود را مىبينى ؟ و نيز قول آن حضرت : « رأى قلبى ربّى »
« قلب من پروردگارم را ديده است » . اين مرتبه از يقين تنها از راه رياضت و پاكسازى باطن و حصول تجرّد كامل براى نفس حاصل مىشود ، و مثال آن يقين به وجود آتش هنگام ديدن خود آتش است .
( 3 ) حقّ اليقين ، و آن عبارت است از حصول وحدت معنوى و ارتباط حقيقى بين عاقل و معقول ، به طورى كه عاقل [ صاحب يقين ] ذات خود را چكيده و تراوشى از معقول [ ذات الهى كه متعلَّق يقين است ] و مرتبط به او و جدا ناشدنى از او ببيند ، و همواره با چشم بصيرت درونى خويش تراوش و فيضان نور از جانب او را مشاهده كند . و مثال اين مرتبه ، يقين به وجود آتش با دخول در آن بدون سوختن است . و اين مقام تنها براى خداشناسان كامل است كه در درياى حبّ و انس او غرقند و ذات خويش و ديگر موجودات را از تراوشهاى فيض اقدس او مىدانند و مىبينند . اينان همان صدّيقانند كه ديدگان باطن خويش به ملاحظهء جمال و مشاهدهء انوار جلال او گماشتهاند . و حصول اين مرتبه بسته است به مجاهدات سخت و رياضتهاى شديد ، و ترك رسوم و عادات و ريشه كنى شهوات و بركندن خيالات و خواطر نفسانى و وسوسه هاى شيطانى و طهارت از آلودگىهاى طبيعت ، و دورى گزيدن از زرق و برقهاى دنياى پست ، و بدون اين كارها اين گونه يقين و مشاهده حاصل نخواهد شد :
و كيف ترى ليلى به عين ترى بها سواها و ما طهّرتها بالمدامع
غسل در اشك زدم كأهل طريقت گويند پاك شو اوّل و پس ديده بر آن پاك انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است بر رخ او نظر از آينهء پاك انداز
امّا برتر از اين مرتبه ، مرتبهء ديگرى هست كه بعضى از اهل سلوك از آن به « حقيقت حقّ اليقين و فناء في اللَّه » تعبير مىكنند ، و اين است كه عارف ذات خود را در انوار الهى محو و ناپديد مىبيند و از سبحات ( انوار ) جلال و جمال وجه او فروزان و محترق مىگردد [ 1 ] ، به طورى كه اصلا براى خود استقلال و حصولى
هامش
[ 1 ] لو كشفت عن وجهه لأحرقت سبحات وجهه ما أدرك بصره .
( حكمت الاشراق سهروردى )