مفارقت از تن باشد و اين حال مىتواند بعد از آن نيز باقى بماند .
امّا حكماى اسلام معتقدند كه سعادت در زندگان تمام و كامل نمىشود مگر اينكه همهء كمالات متعلَّق به روح و بدن در آنان جمع شود . و پائينترين مرتبهء سعادت اين است كه سعادت بدنى بر سعادت نفسانى بالفعل غالب باشد مگر اينكه در عين حال شوق به سعادت نفسانى و حرص بر اكتساب كمالات انسانى فزونتر و غالبتر باشد . و بالاترين مرتبهء سعادت اين است كه هم فعليّت و هم شوق براى كمال و سعادت روحى بيشتر باشد ، اگر چه توجّه و التفات به اين دنيا و تنظيم امور آن بالعرض رخ خواهد نمود .
و امّا دربارهء درگذشتگان كه از امور بدنى بىنيازند سعادتشان فقط به نفس بستگى دارد يعنى سعادت آنان مختصّ به ملكات فاضله و علوم حقيقى يقينى و وصول به مشاهدهء جمال ابدى و ديدار جلال سرمدى است . و گفتهاند كه سعادت آدمى در حالت اوّل ( نفس با بدن ) آميخته به ظواهر حسّى و آلوده به تيرگيها و كدورتهاى طبيعى است و امّا در حالت دوم ( نفس مفارق از بدن ) به واسطهء خالى و عارى بودن از آن تيرگيها صافى و خالص است . در اين حالت است كه انسان همواره به انوار الهى روشن است و از پرتو عقل كسب نور مىكند . به ياد خداوند و انس با او مولع و حريص است و غرق درياى عظمت و قدس اوست ، و هيچ التفاتى به ما سوا ندارد ، و تصوّر حسرت از فقدان لذّت يا محبوبى دربارهء او نابجاست . و به طلب چيزى شوق و رغبتى نشان نمىدهد ، و از وقوع آنچه مردم از آن بر حذرند هراسى ندارد ، بلكه از همه چيز منصرف شده و به واسطهء نيروى عقل خود كوشش و همّ خويش را يكسره بر امور الهى منحصر مىكند بدون اينكه به غير اين امور التفات و اعتنائى داشته باشد .
اين قول از يك سو نظريهء معلَّم اوّل را از اين حيث كه سعادت را براى بدن اثبات مىكند ترجيح مىدهد ، و از سوى ديگر طريقهء پيشينيان را از اين حيث كه سعادت عظمى را براى نفس ما دام كه وابسته به بدن است نفى مىكردند ترجيح مىدهد . و در نزد ما قول درست و حق و شايستهء انتخاب همين است . زيرا شك نيست كه آنچه وسيلهء رسيدن به سعادت مطلق است خود سعادتى است نسبى .
جامع السعادات ( علم اخلاق اسلامى ) ( فارسي ) — صفحة 80
مساهمون: ملا محمد مهدي النراقي
ص٨٠