نخوردى تا آن گاه كه به لقاى خداى تعالى رسيدى ، از روى ايثار ، نه از روى درويشى و بخل .
دعوت وليمه را اجابت فرمودى . و بيماران را بپرسيدى . و در جنازهها حاضر شدى . و تنها ميان دشمنان خود رفتى ، بى نگهبان و محافظ . و متواضعترين همهء مردمان بود ، و ساكنتر ايشان بى كبر ، و بليغتر ايشان بى تطويل ، و تازه روىتر ايشان . از هيچ چيزى از كارهاى دنيا نترسيدى . آن چه از لباس مباح يافتى بپوشيدى ، گاهى گليم ، گاهى برد يماني ، و گاهى جبّهء صوف . و انگشترى نقره در انگشت كهين داشتى ، گاهى در دست راست ، و گاهى در دست چپ . و بندهء خود را يا غير بنده را بر مركب پس خود بنشاندى . و بر آن چه ميسر شدى از مركبان بر نشستى ، گاهى بر اسب ، و گاهى بر اشتر ، و گاهى بر بغلهء « 30 » شهبا « 31 » ، و گاهى بر دراز گوش ، و گاهى پياده رفتى پاى برهنه بى ردا و بى دستار و بى كلاه ، و براى عيادت بيماران تا اقصاى مدينه برفتى . بوى خوش را دوست داشتى ، و بوى بد را كراهيت داشتى . و با درويشان همنشينى كردى . و با مسكينان طعام خوردى . و اهل فضل را كرامت فرمودى ، و اهل شرف را به نيكويى تألف « 32 » نمودى . و صلت رحم را به جاى آوردى ، بى آن كه ايشان را برگزيند بر كسى كه از ايشان فاضلتر باشد . و بر كس جفا نكردى . و معذرت معذرت كننده قبول كردى . و در مزاح خوض نمودى و جز حق نگفتى . بخنديدى بى قهقهه . چون بازيى مباح ديدى انكار نكردى . و با اهل خود مسابقت نمودى . و چون آواز پيش وى بلند كردندى ، او بر آن صبر نمودى . و از اشتران و گوسفندان دوشانيدى كه قوت اهل او از شير ايشان بودى . و بندگان و پرستاران داشتى كه در خوردنى و پوشيدنى با ايشان برابر بودى .
هيچ وقتى از اوقات او جز در كار خداى ، يا در چيزى كه در صلاح نفس او از آن چاره نبودى ، نگذشتى . در باغهاى ياران خود برفتى . درويش را براى درويشى و زمانت « 33 » او حقير نداشتى . و از پادشاهى براى ملك او نترسيدى ، و اين و آن را به خداى دعوت كردى بر يك طريق .
و حق تعالى سيرت فاضله و سياست كامله در ذات وى جمع گردانيده بود ، با آن چه خواندن و نبشتن ندانست ، در شهرهاى نادانى و صحراها ، در تهيدستى و در رعايت « 34 » گوسفندان نشو و نما يافت ، بى مادر و پدر ، پس خداى - عز و جل - وى را همهء محاسن اخلاق بياموخت ، از طريقههاى ستوده و اخبار پيشينيان و پسينيان ، و آن چه در آن فوز و نجات باشد ، و لزوم واجب و
هامش
( 30 ) بغله ، استر ماده ، قاطر .
( 31 ) شهبا ( مؤنث اشهب ) ، خاكسترى .
( 32 ) تألف ، دل به دست آوردن .
( 33 ) زمانت ، زمينگيرى .
( 34 ) رعايت ، چرانيدن ، نگهدارى و حفظ .