تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 761

مساهمون:

ص٧٦١
امت او ، و بر ايشان خلافت نيكو كن . و بدان كه اگر اين كار بر غير تو باقى ماندى به تو نرسيدى ، و از تو نيز به ديگرى خواهد رسيد . و همچنين دنيا از اهل آن نقل شود و از يكى به ديگرى رسد ، پس كسى باشد از ايشان كه توشه‌اى بردارد كه وى را شايد سودمند بود ، و كسى باشد كه در زيانكارى ماند ، و من اى هارون ، تو را از جماعتى مىپندارم كه دنيا و آخرت ايشان را زيانمند شود . پس بپرهيز كه بعد از اين سوى من نامه نويسى ، چه من تو را جواب ننويسم . و السلام . عباد گفت : پس نامه را سوى من انداختند ، ناپيچيده و [ نا ] مهر كرده ، پس آن را بگرفتم و سوى بازار كوفه رفتم ، و « 223 » پند او در دل من اثر كرده بود . و اهل كوفه را ندا كردم كه هيچ كس هست كه مردى را كه از خداى به خداى گريخته است بخرد ؟ جماعتى روى به من آوردند و درم و دينار آوردند . گفتم : مرا بدان حاجتى نيست ، جبّه‌اى پشمين خشن و گليمى قطوانى « 224 » مىبايد . در حال بياوردند . و من جامه‌اى كه با امير المؤمنين پوشيده بودمى از خود بيرون كردم ، و سلاح بر اسب نهادم و آن را مىكشيدم تا پياده و پاى برهنه بر در خليفه رسيدم ، طايفه‌اى كه بر در خليفه بودند مرا تهنيت كردند ، پس مرا دستورى « 225 » بود و در مجلس خليفه در رفتم . چون هارون مرا بدان حال بديد بايستاد و بنشست ، پس باز بايستاد و بر سر و روى زدن گرفت و دريغ و حسرت ظاهر كرد و مىگفت كه رونده منفعت گرفت ، و فرستنده نوميد شد ، چون افتادم به ملكى كه به زودى از من زايل شود . پس نامهء گشاده ، چنان كه مرا داده بودند ، به دو دادم و او خواندن گرفت ، و آب از چشمهايش مىرفت و مىخواند و نعره مىزد . يكى از همنشينان گفت : اى امير المؤمنين سفيان بر تو جرئتى عظيم كرد ، ببايد فرستاد تا او را بند كرده به زندان برند تا ديگران را عبرت باشد . هارون گفت : اى بندگان دنيا ، مرا بگذاريد ، مغرور آن كس است كه شما او را بفريبيد ، و بدبخت آن كس است كه شما او را هلاك كنيد ، سفيان تنها امتى است ، سفيان را به كار خود بگذاريد . پس همواره كتاب « 226 » سفيان پيش هارون مىبود ، و در وقت هر نمازى آن را [ 359 ] مىخواندى تا به آخرت انتقال كردى . پس رحمت خداى تعالى بر بنده‌اى باد كه براى نفس خود نظر كند و از خداى - عز و جل - بترسد از آن چه فردا بدان بخواهد رسيد از عمل خود كه حساب وى بر آن خواهد بود و بر آن پاداش خواهد يافت . و اللّه ولى التوفيق .
هامش
( 223 ) در حالى كه . ( 224 ) قطوان ، موضعى است به كوفه . ( 225 ) دستورى ، اجازه . ( 226 ) كتاب ، نوشته ، نامه .