تو اين جوان را بجنبانيد ، و در دل او از آن چه صفت كردى چيزى نبود . و او براى امر و نهى بيرون آمد ، و خداى - عز و جل - او را بر ما فرستاد ، و براى بندهء خود در خشم شد « 231 » .
و احمد إبراهيم مقرى گفت كه أبو الحسين نورى مردى اندك فضول بود ، و از ما لا يعنى نپرسيدى ، و تفتيش نكردى از چيزى كه بدان محتاج نشدى ، و چون منكرى ديدى آن را تغيير كردى ، اگر چه هلاك او در آن خواستى بود . پس روزى به مشرعهاى « 232 » فرود آمد كه آن را مشرعهء گندم فروشان گويند ، براى آبدست كردن . زورقى ديد كه در آن سى خم بود كه بر آن به قار « 233 » نوشته بودند « لطف » و آن را بخواند . پس منكر داشت « 234 » ، كه در تجارتها و بيعها چيزى نشناخت كه آن را « لطف » گفتندى . كشتيبان را پرسيد كه در اين خمها چه چيزى است ؟ گفت : تو را با آن چه كار ، به كار خود برو . چون نورى از كشتيبان اين سخن شنيد تعطش او به دانستن آن زيادت شد ، گفت : دوست دارم كه مرا خبر كنى كه در اين خمها چه چيز است . كشتيبان گفت : به خداى كه صوفى فضولى ، اين خمر معتضد است ، مىخواهد كه مجلس خود را بدان تمام كند ، تو را با اين چه كار . گفت : خواهم كه آن بيل مرا دهى . كشتيبان در خشم شد و غلام خود را گفت كه بيل به وى ده تا بنگرم كه چه مىكند . چون بيل به دست او آمد در زورق رفت و يگان يگان خمها را مىشكست تا آن كه يك خم باقى ماند ، و ملاح استغاثت مىكرد تا صاحب جيش سوار شد - و آن روز مونس افلح بود - « 235 » پس نورى را بگرفت و به حضرت معتضد برد . و شمشير معتضد پيش از سخن او بود ، و مردمان بى شك بودند كه او را خواهد كشت .
ابو الحسين گفت : مرا بر وى بردند ، و او بر كرسى آهنين نشسته بود ، و عمودى به دست داشت كه مىگردانيد ، چون مرا ديد گفت : تو كيستى ؟ گفتم : محتسب . گفت : تو را كه حسبت فرموده است ؟ گفتم : اى امير المؤمنين ، آن كه تو را امامت فرموده است مرا حسبت فرموده است .
ساعتى سر فرود انداخت . پس سر سوى من برآورد و گفت : تو را چه بر اين داشت ؟ گفتم :
هامش
( 231 ) در شرح زبيدى : قالوا الكاتمون أحوالهم : حرك هذا الفتى كلامك له ، فلم يكن في قلبه مما وصفت شيء فخرج للامر و النهى ، و ان اللّه تعالى أنزله معنا و غضب لعبده ( 7 - 87 ) .
( 232 ) مشرعه ، جاى به آب درآمدن ، مورد من موارد الدجلة ( زبيدى ) .
( 233 ) قار ، قير .
( 234 ) منكر داشتن ، انكار ، ناشناختن .
( 235 ) در شرح زبيدى : ( الى ان مركب صاحب الجسر ) و هو الحاكم المولى من طرف الخليفة ( و هو يومئذ ابن بشر افلح ) كذا في النسخ و في بعضى النسخ « مونس الافلح » و في اخرى « يونس » ( 7 - 87 ) .