و بدانچه او را حاصل شده بود التفاتى ننمود ، و آن بر هارون گران آمد و نامهاى چنين به دو نوشت :
بسم اللّه الرحمن الرحيم . از عبد اللّه هارون الرشيد ، سوى برادر دينى او سفيان سعيد منذر .
پس از حمد خداى - تبارك و تعالى - اى برادر ، دانستهاى كه بارى - تبارك و تعالى - ميان مؤمنان برادرى افكنده است ، و آن براى خود و طلب رضاى خود كرده ، و بدان كه من با تو عقد مؤاخاتى بستهام كه پيوند آن از تو منقطع نكردهام و از دوستى تو نبريدهام ، و ضمير من در حق تو بر فاضلترين دوستيى و ارادتى منطوى است [ 357 ] و اگر اين قلاده نيستى « 216 » كه حق - سبحانه و تعالى - مرا مقلد گردانيده است ، هر آينه بر تو بيامدمى ، اگر چه به خزيدن بايستى آمدن ، به سبب دوستيى از تو كه در دل خود متمكن مىيابم . و بدان اى أبو عبد اللّه كه هيچ كس از برادران من و برادران تو نماند كه نه مرا زيارت كرد ، و بدانچه رسيدهام مرا تهنيت گفت ، و من در خزانهها بگشادم و ايشان را عطاهاى وافر و صلتهاى فاخر دادم كه نفس من بدان شاد و چشم من بدان روشن گشت . و رسيدن تو را مدتى مديد انتظار نمودم و مترصد بودم ، و تو بر من نيامدى و مرا نپرسيدى ، و از غلبهء اشتياق خود به تو مكتوبى إصدار كردم . و دانستهاى ، اى أبو عبد اللّه ، آن چه در فضيلت مؤمن و زيارت و مواصلت او وارد شده است . و چون نامهء من به تو رسد متوقع است كه مبادرت نمايى و مسارعت فرمايى .
و چون هارون آن نامه بنوشت به حاضران نگريست ، و همه حال سفيان و خشونت او مىدانستند ، پس گفت : مردى را از در سراى بياوريد . عباد طالقانى را بياوردند ، پس گفت : اى عباد ، اين نبشته را برگير و به كوفه رو ، و چون به كوفه رسيدى از قبيلهء بنى ثور بپرس ، پس سفيان را بطلب ، و چون او را يافتى نامه به دو ده ، و به گوش و هوش آن چه گويد و باشد ياد گير ، و دقيق و جليل كار او ضبط كن تا مرا خبر كنى . پس عباد نامه بستد و برفت تا به كوفه رسيد ، و از قبيلهء بنى ثور بپرسيد و او را هدايت كردند ، و از حال سفيان تفحص نمود ، گفتند : در مسجد است . عباد به مسجد رفت ، و سفيان چون او را ديد بايستاد و گفت : أعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم ، أعوذ بك اللهمّ من طارق يطرقنا الاّ بخير . عباد گفت : اين سخن در دل من افتاد و از مسجد بيرون آمدم ، و او چون مرا ديد كه به در مسجد نزول كردم به نماز ايستاد ، و « 217 » وقت نماز نبود ، من اسب به در مسجد
هامش
( 216 ) نيستى ( وجه شرطى ) نبودى .
( 217 ) در حالى كه .