تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 757

مساهمون:

ص٧٥٧
بگير و در جيب نه كه در آن دعاى فرج است . گفت : دعاى فرج چه باشد ؟ گفت : جز شهيدان آن را نيابند . گفت : رحمك اللّه ، به جاى من « 214 » إحسان فرمودى ، و اگر مصلحت بينى مرا اخبار كن كه اين چه دعاست و فضيلت آن چيست ؟ گفت : هر كه بامداد و شبانگاه اين دعا را بخواند گناهش نماند ، و شاديش دايم باشد ، و خطاهايش محو گردد ، و دعايش مستجاب شود ، و در روزى وى بسطى پيدا آيد ، و اميد خود بيابد ، و بر دشمنان او را اعانت بود ، و نامش نزديك خداى تعالى « صدّيق » ثبت افتد ، و جز شهيد نميرد . و آن دعا اين است : اللهمّ كما لطفت في عظمتك دون اللّطفاء و علوت بعظمتك على العظماء و علمت ما تحت أرضك كعلمك بما فوق عرشك ، و كانت و وساوس الصّدور كالعلانيّة عندك ، و علانية القول كالسّرّ في علمك ، و انقاد كلّ شيء لعظمتك ، و خضع كلّ ذى سلطان لسلطانك ، و صار امر الدّنيا و الآخرة كلّه بيدك ، اجعل لي من كلّ همّ أمسيت فيه فرجا و مخرجا . اللهمّ انّ عفوك عن ذنوبى و تجاوزك عن خطيئتي و سترك على قبيح عملى ، أطعمني ان أسألك ما لا استوجبه ممّا قصّرت فيه ، أدعوك آمنّا و اسألك مستأنسا ، و انّك المحسن إلىّ و انّى المسيء إلى نفسي فيما بينى و بينك ، تتودّد إلىّ بنعمك و أتبغّض إليك بالمعاصي و لكنّ الثّقة بك حملتني على الجراءة عليك ، فعد بفضلك و إحسانك علىّ ، انّك أنت التّواب الرّحيم . [ گفت ] پس آن را بستدم و در جيب خود نهادم . پس مرا همّى نبود جز امير المؤمنين . گفت : بر وى در رفتم و سلام گفتم . امير سر برآورد و در من نگريست و تبسم كرد و گفت : اى بدبخت جادويى دانى ؟ گفتم : به خداى كه ندانم اى امير المؤمنين . پس قصهء خود با آن شيخ باز گفتم . گفت : كاغذى كه تو را داده است بيار . پس بخواند و گريستن گرفت و گفت : نجات يافتى . و بفرمود تا از آن نسختها گرفتند . و مرا ده هزار درم بداد و گفت : مىدانى كه او كيست ؟ گفتم : نى . گفت : او خضر است - صلوات اللّه و سلامه عليه . و بو عمران جونى گفت كه هارون الرشيد چون خلافت را تقلّد نمود ، علما به زيارت وى رفتند و تهنيت آن چه خلافت يافته بود بگفتند ، و او در بيت المال بگشاد و ايشان را صلتهاى فاخر داد . و پيش از آن با علما و زهاد مجالست داشت ، و اظهار تعبد و تقشّف « 215 » كردى ، و با سفيان بن سعيد ثورى نيز از قديم باز برادر بودند . پس سفيان از وى ببريد و به زيارت او نرفت . پس هارون مشتاق زيارت او شد تا با او خلوتى باشد و حديثى روايت كند . و سفيان بر او نرفت ، و به محل او
هامش
( 214 ) به جاى من ، در حق من ، دربارهء من . ( 215 ) تقشّف ، به قوت اندك و جامهء خشن زيست كردن ، درويشى .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 757 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى