تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 756

مساهمون:

ص٧٥٦
يافت . اى امير المؤمنين ، هيچ عقوبت فرمايى كسى را از رعيت تو كه در تو عاصى شود ، به چيزى سخت‌تر از كشتن ؟ گفت : نه . گفت : پس چگونه كنى با ملكى كه ملك دنيا و آن چه در آن است تو را داده است ؟ و او عاصى را به كشتن عقوبت نكند ، بل به جاويد در عذاب اليم عقوبت فرمايد ، و او از تو بيند اعتقادى را كه در دل تو است و آن چه در سينهء تو نهان است ، پس چه گويى چون پادشاه حقّ مبين ملك دنيا از دست تو بيرون آرد و با تو حساب فرمايد ؟ آيا آن چه در آنى ، از آن جمله كه بدان بخيلى مىكنى از ملك دنيا ، چيزى تو را سود دارد ؟ پس منصور در گريستن آمد ، و مبالغت كرد در آن ، چنان كه آواز او بلند شد ، و گفت : كاشكى آفريده نشدمى ، و مرد نگشتمى . پس گفت : حيلت در اين ملك چه باشد ؟ و من از مردمان جز خائن نمىبينم . گفت : اى امير المؤمنين ، ائمهء نامدار و راهنماى را لازم گير . گفت : ايشان كيان‌اند ؟ گفت : علما . گفت : از من گريخته‌اند . گفت : از ترس آن بگريخته‌اند كه تو ايشان را بر آن مىدارى كه از طريقت تو ، به سبب كارداران تو ، ظاهر شده است ، و ليكن اگر درها [ 356 ] بگشايى و حجابها براندازى ، و داد مظلوم از ظالم [ بستانى و از مظالم « 212 » ] ايشان بازدارى ، و چيزى كه گيرى از حق گيرى ، و آن را به حق و عدل قسمت كنى ، من ضامنم كه آن كه از تو گريخته است بر تو بازآيد ، و بر صلاح كار تو و رعيت تو تو را يارى دهد . پس منصور گفت : اى بار خداى مرا توفيق ده تا بر آن چه اين مرد گفت كار كنم . پس در اين گير و دار مردمان بيامدند و بر وى سلام كردند و اقامت نماز گفتند . پس منصور بيرون آمد و نماز گزارد . آن گاه امير حرس « 213 » را فرمود كه آن مرد را بيار ، و اگر نيارى گردنت بزنم . و بر وى نيك خشم گرفت . پس امير حرس به طلب آن مرد رفت ، و در اثناى آن كه مىگشت آن مرد را ديد كه در راهى نماز مىگزارد . بنشست تا از نماز فارغ شد . [ پس ] گفت : اى مرد از خداى نترسى ؟ گفت : بلى ترسم . گفت : خداى را نشناسى ؟ گفت : بلى شناسم . گفت : پس با من پيش امير بياى ، زيرا كه سوگند ياد كرده است كه اگر تو را بر او نبرم مرا بكشد . گفت : رفتن من مطلب كه آن ميسر نشود . گفت : اگر نروى مرا بكشد . گفت : نكشد . گفت : چگونه ؟ گفت : خواندن دانى ؟ گفت : نه . پس توشه‌اى كه داشت از آن كاغذى بيرون آورد كه بر آن چيزى نوشته بود ، و گفت : اين را
هامش
( 212 ) مظالم ، ستمها . ( 213 ) حرس ( ج حارس ) ، نگهبانان .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 756 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى