گرفتى ، اگر فراموش كنى تو را ياد ندهند ، و اگر نيكويى كنى يارى نكنند ، و ايشان را بر ظلم بر مردمان قوى گردانيدى به مال و اسباب و سلاح ، و فرمودى كه مردمان بر تو درنيايند مگر فلان و فلان - جماعتى را مسمّى كردى - و نفرمودى كه مظلوم و اندوهگين و گرسنه و برهنه را به تو رسانند ، و هيچ كس نيست كه نه او را در اين مال حقى است .
و اين جماعت كه تو ايشان را خاصهء خود گردانيدهاى و بر رعيت ايشان را برگزيدهاى - و ميان تو و ايشان حجابى نيست - چون ديدند كه مال جمع مىگردانى و ميان مسلمانان قسمت نمىكنى ، گفتند : او خداى را خيانت كرد ، پس چرا ما او را خيانت نكنيم ، و او ما را مسخّر است ؟ « 208 » و با يك ديگر اتفاق كردند كه اين اخبار از مردمان به تو نرسد ، مگر آن چه ايشان خواهند ، و تو را هيچ عاملى بيرون نرود كه چون مخالفت فرمان ايشان كند وى را دور اندازند ، تا منزلت او ساقط و قدر او حقير گردد . پس اول كسى كه با ايشان مدارا كرد و بر سبيل رشوت براى ايشان هديهها و مالها فرستاد ، عاملان تو بودند ، تا بدان بر رعيت ظلم توانند كرد . پس اهل مكنت و توانگرى از رعيت ، تا بر آن كس كه كم از ايشان است از رعيت ، ظلم [ 355 ] كنند ، پس شهرهاى خداى به سبب طمع پر ظلم و فساد گشت ، و اين قوم شريكان تو شدند و بر تو مسلط گشتند و تو از ايشان غافل .
پس اگر متظلمى بيايد ، ميان او و ميان درآمدن بر تو حايل شوند . و اگر خواهد كه تو را قصه دهد « 209 » در آن حال كه برنشينى ، از آن منع فرمايى . و مردى را معين كردى كه در مظالم ايشان بنگرد . و اگر آن مرد صاحب مظالم بيايد ، خواص تو از وى در خواهند كه مظلمت فلان و فلان را عرضه مدار ، اگر چه متظلم به را با وى حقى باشد ، از بيم ايشان نتواند كه عرضه دارد . پس مظلوم پيوسته مىآيد و مىرود و به دو مىپناهد و شكايت مىكند و داد مىخواهد ، و او وى را دفع مىكند و عذر و علت مىگويد . و چون مظلوم عاجز شود و تنگ آيد ، اگر در آن حال كه برنشينى پيش تو فرياد كند ، او را زدني بليغ كنند تا ديگران از آن بازمانده باشند . و تو اين مىبينى و در آن انكار نكنى و باز ندارى ، پس اسلام و اهل آن را بر چنين حال چه بقا باشد ؟ و بنو اميه و عرب ، مظلومى « 210 » حال خود بديشان نرسانيدى كه نه مظلمت او دفع كردندى و انصاف او بدادندى . و
هامش
( 208 ) مسخّر ، مطيع كننده ، و حال آن كه ما از او پيروى مىكنيم .
( 209 ) قصه دادن ، عرض حال دادن .
( 210 ) ى نكره .