تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١
آن را برهانى به از امارتى كه آن را نتوانى . و اين نصيحتى و شفقتى بود از پيغامبر - عليه السّلام - در حق عم خود عباس . و او را خبر كرد كه چيزى از كارهاى الهى را از وى دفع نتواند كرد چون اين آيه نازل شد :
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ
« 200 » . گفت : يا عبّاس عمّى و يا صفيّة عمّة النّبيّ و يا فاطمة بنت محمد ، انّى لست اغنى عنكم من اللّه شيئا ، لي عملى و لكم عملكم ، اى ، اى عمويم عباس و اى عمه‌ام صفيه و اى دخترم فاطمه ، من چيزى از كارهاى الهى از شما دفع نتوانم كرد ، كه مرا كار من است و شما را كار شما . عمر خطاب گفت كه كار مردمان به اقامت نرساند مگر كسى كه عقل او كامل باشد ، و اعتقاد وى استوار ، و بر عيب او اطلاع نيفتد ، و از جرئت او ترسى نباشد « 201 » ، و به سبب ملامت ملامت كننده‌اى دست از كارهاى خداى - عز و جل - ندارد . همو گفت : اميران چهار قسم‌اند : يكى آن كه قوى باشد و نفس خود را و عاملان خود را از بدى باز دارد . او چون مجاهدى باشد در راه خداى - عز و جل - عنايت الهى رحمت بر وى مبسوط گرداند . دوم آن كه عاملان را از بدى باز دارد ، و به نفس خود باز نباشد . و او از حطمه‌اى است كه پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - در حق وى فرموده است : شرّ الرّعاة الحطمة ، اى ، بترين راعيان ظالم عنيف بسيار خوار است . پس او تنها هلاك شود . سوم آن كه نفس خود را باز دارد ، و عاملان را از ضعف خود باز ندارد . او بر شرف هلاك است ، مگر كه خداى رحم كند . چهارم آن كه نه خود باز باشد ، و نه عاملان را بازدارد ، و همگنان هلاك شوند . و اى امير المؤمنين ، به ما چنان رسيد كه جبرئيل - عليه السّلام - بر پيغامبر آمد - عليه السلام - و گفت : بر تو آن گاه آمدم كه حق تعالى بفرمود تا دمهاى آهنگران بر آتش نهادند تا براى روز قيامت افروخته شود . پس پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - گفت : صفت آتش پيش من بگوى . گفت : حق بفرمود كه هزار سال افروخته شد تا سرخ گشت ، پس هزار سال ديگر افروخته شد تا زرد گشت ، پس هزار سال ديگر بفرمود تا بيفروختند تا سياه گشت ، پس سياه رنگ است زبانهء آن و انگشت آن روشنايى ندهد ، بدان خداى كه تو را به حق بعث فرمود كه اگر جامه‌اى از جامه‌هاى اهل آتش بر اهل زمين ظاهر كرده شود همه بميرند ، و اگر يك دلو از شراب آن در آب‌هاى زمين
هامش
( 200 ) شعراء 26 - 214 . ( 201 ) در شرح زبيدى : ( و لا يخنو منه على حرة ) هكذا في النسخ ، و في بعضها : و لا يخف منه على حرمة ، و في اخرى : و لا يحنو ( 7 - 77 ) .