هوايى باشد ، در نفس خود آرزو مبر كه حق او را باشد و بر خصم خود ظفر يابد ، چه نام تو از جريدهء انبيا محو گردانم ، پس خليفهء من نباشى و تو را كرامتى نبود . اى داود ، پيغامبران را راعيان بندگان خود گردانيدهام ، چنان كه راعيان اشتر باشند ، بدانچه ايشان رسم رعايت بدانند و در سياست رفق برزند تا شكسته را جبر كنند ، و لاغر را به آب و گياه راه نمايند .
اى امير المؤمنين ، تو مبتلايى به كارى كه اگر بر آسمان و زمين و كوهها عرضه افتد از حمل آن ابا نمايند و بترسند .
اى امير المؤمنين ، يزيد بن يزيد جابر مرا روايت كرد از عبد الرحمن أبو عمرهء انصارى كه عمر خطاب مردى را از انصار عمل صدقات فرمود ، و او را پس از چند روز مقيم مدينه ديد ، گفت : چرا بر سر كار نمىروى ؟ نمىدانى كه تو را در آن كار همان ثواب است كه غازى را در راه خداى تعالى ؟ آن مرد گفت : چگونه روم كه مرا از پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - چنان رسيد كه ما من وال يلي شيئا من امور النّاس الاّ اتى به يوم القيامة مغلولة يده إلى عنقه ، فيوقف على جسر من النّار ينتفض به ذلك الجسر انتفاضة تزيل كلّ عضو منه عن موضعه ، ثمّ يعاد فيحاسب ، فان كان محسنا نجا بإحسانه و ان كان مسيئا انخرق به ذلك الجسر فيهوى به في النّار سبعين خريفا ، اى ، هيچ واليى كارى از كارهاى مردمان در برنگيرد كه نه روز قيامت آورده شود و دست وى [ 353 ] با گردن در غل ، و بر پلى از آتش ايستانيده آيد و آن پل وى را آن چنان بيفشاند كه هر عضوى از او از مواضع خود جدا شود ، پس به جاى بازش آرند و حساب وى بكنند ، اگر نيكو كار باشد به نيكو كارى خود برهد ، و اگر بد كردار باشد آن پل از هم به درد و او در آتش افتد به مدت هفتاد سال . عمر گفت : اين از كه شنيدى ؟ گفت : اين از ابو ذر و سلمان . عمر از ايشان پرسيد ، گفتند : آرى ، ما اين سخن از پيغامبر صلّى اللّه عليه و سلم - شنيديم . عمر گفت : واى براى عمر ، اين كار كه كند با اين تشديد كه در آن است ؟ ابو ذر گفت : من سلّت « 199 » اللّه انفه و ألصق خدّه في الارض ، اى ، كسى كه حق تعالى بينى وى ببريد و رخسار وى به زمين رسانيد - و مراد از اين خوارى و معيوبى است . پس عمر دستار بر روى خود نهاد و بگريست ، و آواز گريه از سينهء وى برآمد تا به حدى كه مرا بگريانيد .
اى امير المؤمنين ، جد تو عباس از پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - امارت مكه يا طايف يا يمن درخواست ، پيغامبر گفت : يا عبّاس يا عمّ النّبيّ ، نفس تنجيها خير من امارة لا تحصيها ، اى ، تنى كه
هامش
( 199 ) در نسخهء فيضيه : من سلب اللّه . . . ، متن طبق شرح زبيدى تصحيح شد .