تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 747

مساهمون:

ص٧٤٧
و شافعى از عم خود محمد على روايت كرد كه او گفت كه در مجلس امير المؤمنين بو جعفر منصور بودم ، و ابن ابى ذئب آن جا بود ، و عمل مدينه در آن وقت حسن زيد داشت ، پس غفاريان « 193 » بيامدند پيش أبو جعفر و از حسن زيد شكايت كردند . حسن گفت : اى امير المؤمنين ، ابن ابى ذئب را از حال ايشان بپرس . چون بپرسيد . گفت : گواهى مىدهم كه ايشان در اعراض مردمان تحكم كنند ، و ايشان را بسيار رنجه دارند . پس أبو جعفر گفت : در حسن زيد چه مىگويى ؟ گفت : گواهى مىدهم كه او به نا حق حكم كند و هواى خود را متابعت نمايد . گفت : اى حسن شنيدى كه در حق تو ابن ابى ذئب چه مىگويد ؟ و او پيرى صالح است . حسن گفت : اى امير المؤمنين او را از خود سؤال كن . گفت : در حق من چه مىگويى ؟ گفت : مرا از اين سؤال معاف فرماى . گفت : به خداى كه مىخواهم از تو كه مرا خبر كنى . گفت : به خداى خبرى از من مىپرسى ، چنانستى كه تو نفس خود نمىشناسى . گفت : به خداى كه مىخواهم از تو كه مرا خبر كنى . گفت : گواهى مىدهم كه تو اين مالها به نا حق ستده‌اى و در ناوجه صرف كرده‌اى ، و گواهى مىدهم كه ظلم بر در تو شايع است . پس أبو جعفر به زانو شد و قفاي ابن ابى ذئب بگرفت و گفت : به خداى كه اگر من اينجا نشسته نباشم فارس و روم و ديلم و ترك اين جاى را از تو بگيرند . راوى گويد پس ابن ابى ذئب گفت : اى امير المؤمنين ، ابو بكر و عمر - رضى اللّه عنهما - والى بودند ، و به حق بستدند و بسويّت قسمت كردند ، و تا اقصاى فارس و روم را مقهور و مغلوب گردانيدند . پس أبو جعفر وى را بگذاشت و گفت كه به خداى اگر نه آنستى كه مىدانم كه تو راست گويى هر آينه تو را بكشتمى . ابن ابى ذئب گفت : اى امير المؤمنين ، به خداى كه من تو را نصيحت كنندهء ترم از پسر تو مهدى . و چون ابن ابى ذئب از مجلس منصور بيرون آمد ، سفيان ثورى وى را بديد و گفت : اى أبو الحارث ، شاد شدم از اين سخنان كه تو اين جبّار را گفتى ، و ليكن خوشم نيامد از آن كه پسر وى را « مهدى » خواندى . گفت : اى أبو عبد اللّه ، خداى تو را بيامرزاد ، ما همه مهدييم ، كه در مهد زاده‌ايم . و عبد الرحمن بن عمرو اوزاعى گفت كه امير المؤمنين أبو جعفر منصور مرا بخواند و من در ساحل « 194 » بودم ، و چون به دو رسيدم و به خلافت سلام گفتم ، جواب باز داد و مرا بنشاند ، پس گفت : چه مانع بود تو را از دير آمدن بر ما ؟ گفتم : امير المؤمنين را چه مىبايد ؟ گفت : مىخواهم كه از تو فايده‌اى گيرم و علمى اقتباس كنم . گفتم : اى امير المؤمنين ، بنگر كه چيزى را از آن چه بر تو
هامش
( 193 ) مردم قبيلهء ابو ذر غفارى ( زبيدى ) . ( 194 ) يعنى ساحل بيروت ( زبيدى ، 7 - 73 ) .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 747 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى