را طاعت دارى سزاوارتر ، و مخلوق را در معصيت خالق طاعت نبايد داشت ، پس نامهء امير المؤمنين را بر كتاب خداى - عز و جل - عرضه كن ، اگر موافق آن باشد بگير ، و اگر مخالف باشد بگذار . اى پسر هبيره ، از خداى بترس كه زود باشد كه رسول رب العالمين به تو آيد و تو را از تخت دور كند ، و از فراخى كوشك به تنگى گور برد ، پس سلطنت و دنيا را پس پشت خود بگذارى و به حضرت خداى روى ، و بر كردار خود نزول كنى . اى پسر هبيره ، خداى تو را از يزيد نگاه داراد ، و يزيد تو را از خداى باز مداراد ، و فرمان خداى تعالى فوق همهء فرمانهاست ، و مخلوق را در معصيت خداى - عز و جل - طاعتى نيست ، و من تو را مىترسانم از عذاب آن خداى كه عذاب او از گناهكاران رد نشود .
پس ابن هبيره ، گفت : اى شيخ ، آهسته باش . و ذكر امير المؤمنين بگذار ، چه امير المؤمنين صاحب علم و حلم و فضل است ، و حق - سبحانه تعالى - به دو ولايت اين امت بدان تفويض فرموده است كه قصد او و نيت او دانسته است . حسن گفت : اى پسر هبيره ، حساب پيش تو است ، تازيانهاى به تازيانهاى ، و خشمى به خشمى ، و رجوع به حق تعالى است و از آن گزير نيست . اى پسر هبيره ، اگر تو كسى را بينى كه تو را در كار دين نصيحت كند و بر كار آخرت تحريض فرمايد ، به از آن كه مردى را بينى كه تو را بفريبد و تمنيت « 192 » نمايد . پس پسر هبيره برخاست ، روى ترش گرفته و گونه بگشته .
شعبى گفت : من گفتم اى أبو سعيد ، امير را در خشم آوردى و آتش كينهء وى را مشتعل گردانيدى ، و ما را از صلت و عطاى او محروم كردى . گفت : دور شو از من اى عامر . پس تحفهها و هديهها براى حسن بيرون آمد . و ما را استخفاف نمودند و جفا گفتند . و او اهل اين بود كه به دو رسيد ، و ما اهل آن كه بر ما كردند . و حسن را در ميان علما نديدم مگر چون اسب عربى در ميان اسبان بد نژاد . و در هيچ انجمنى حاضر نشديم كه نه او بر ما سبق بود . او براى حق تعالى سخن گفت ، و ما به رضاى مردمان . عامر شعبى گفت كه من با خداى - عز و جل - عهد كردم كه پس از اين مجلس هيچ پادشاهى را نبينم كه بر او محابا كنم . [ 351 ] و محمد واسع بر بلال ابى برده در رفت و از وى پرسيد كه در « قدر » چه مىگويى ؟ گفت :
همسايگان تو اهل گورستاناند ، در ايشان انديشه كن كه در آن انديشه مشغولى از قدر باشد .
هامش
( 192 ) تمنيت ، آرزو در دل افكندن .