را بخواند ، و از ايشان مىپرسيد . و از عامر شعبى هيچ چيزى نپرسيد كه نه او را در آن علمى بود .
پس روى به حسن آورد و از وى [ 350 ] هم بپرسيد . پس گفت : اين دو مرد كاملاند . اين مرد اهل كوفه است ، و اين مرد اهل بصره است ، يعنى حسن . پس حاجب را گفت تا مردمان را بيرون برد ، و با شعبى و حسن خلوت فرمود .
پس روى به شعبى آورد و گفت : اى أبو عمرو ، من عامل امير المؤمنين و امين اويم ، و ؟ ؟ ؟ مأمورم به طاعت ، و بر رعيت مبتلا ، و حق ايشان بر من لازم ، و من رعايت و تعهد ايشان ؟ ؟ ؟ ؟ مصلحت ايشان در آن بود دوست دارم ، و نصيحت ايشان خواهم ، اما گاهى از گروهى ؟ ؟ ؟ ؟ مكروه به من رسد ، ايشان را مؤاخذت نمايم ، و بعضى از عطاهاى ايشان قبض كنم و در ؟ ؟ ؟ ؟ نهم ، و نيت من آن باشد كه آن را بديشان باز دهم ، پس به امير المؤمنين خبر رسد كه من ؟ ؟ ؟ ؟ قبض كردهام ، او به من مثالى نويسد كه آن را باز مده ، و من فرمان او را رد نتوانم كرد ، و من مردى مأمورم ، و نيت من در آن باشد كه ياد كردهام ، پس در اين و امثال اين بر من هيچ تبعتى باشد ؟
شعبى گفت : پس من گفتم خداى - عز و جل - امير را در صلاح دارد ، سلطان پدر باشد ، و كار او گاه صواب و گاه خطا رود . او را سخن من خوش آمد و بدان شاد شد و تازگيى بر روى وى بديدم ، و گفت الحمد للَّه .
پس روى به حسن آورد و گفت : اى بو سعيد تو چه مىگويى ؟ حسن گفت : از امير شنيدم كه مىگويد او امين امير المؤمنين است و عامل اوست بر عراق . و مردى مأمور است بر طاعت ، و مبتلا به رعيت ، و حق ايشان بر او لازم است ، و نصيحت و تعهد ايشان بدانچه مصلحت ايشان در آن بود واجب ، پس حق ايشان آن است كه ايشان را به نصيحت حفاظت كنى ، و من از عبد الرحمن سمرهء قرشى ، يار پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - شنيدم كه مىگفت پيغامبر ( ص ) گفت : من استرعى رعيّة ، فلم يحطها بالنّصيحة حرّم اللّه عليه الجنّة ، اى ، هر كه نگاهبانى رعيتى از وى خواسته شود ، پس او آن را به نصيحت نگاه ندارد ، خداوند تعالى بهشت را بر وى حرام گرداند . و تو مىگويى كه من عطاى ايشان براى مصلحت قبض كنم تا ايشان به طاعت رجوع نمايند ، پس امير المؤمنين بشنود كه بدين نوع قبض كردهام ، و مرا فرمايد كه باز مده ، و من فرمان او را رد نتوانم كرد . و من مىگويم كه حق خداى لازمتر از حق امير المؤمنين است ، و خداى بدانچه وى
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 745
مساهمون: الغزالي
ص٧٤٥