تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 742

مساهمون:

ص٧٤٢
و اصمعى گفت كه عطاء ابى رباح بر عبد الملك مروان رفت ، و او بر تخت نشسته بود و أشراف از هر قبيله گرد بر گرد او بودند ، و آن به مكه بود در وقت حج او و خلافت او ، چون او را بديد برخاست و بر تخت نشاند و گفت : اى أبو محمد ، حاجتى در خواه . گفت : اى امير المؤمنين ، از خداى بترس ، و حرم خداى و حرم رسول او را عمارت فرماى ، و در حق فرزندان مهاجر و انصار از خداى بترس ، تو در اين مجلس بديشان نشسته‌اى ، و در حق اهل ثغور از خداى بترس ، چه ايشان حصن مسلمانانند ، و كار مسلمانان تفقد فرماى ، چه از ايشان تو را تنها خواهند پرسيد ، و در حق كسانى كه بر تواند از خداى بترس و از ايشان غافل مشو و در خود را بر روى ايشان مبند . پس عبد الملك گفت : چنين كنم . و عطا برخاست و بايستاد ، و عبد الملك وى را بگرفت و گفت : حاجت ديگران خواستى و ما آن را روا كرديم ، و حاجت خود نگفتى . گفت : مرا به مخلوق حاجتى نيست . پس بيرون آمد . و عبد الملك سوگند ياد كرد و گفت كه شرف اين است كه او راست . و آمده است كه وليد عبد الملك روزى حاجب خود را گفت : بر در بايست ، چون كسى كه بر تو گذرد او را بر من در آر تا با من حديث گويد . پس حاجب بيرون آمد و بر در بايستاد . و عطاء ابى رباح بر او بر گذشت ، و او وى را نمىشناخت ، او را گفت : بر امير المؤمنين درآى كه تو را طلبيده است . پس عطا بر وليد در رفت ، و عمر عبد العزيز پيش او بود . و چون به وليد نزديك شد ، گفت السلام عليك يا وليد . پس وليد بر حاجب خود در خشم شد و گفت : اى بدبخت ، كسى را بر من آر كه مرا حديث روايت كند و افسانه گويد ، بر من كسى درآوردى كه راضى نيست كه مرا به نامى خواند كه خداى - عز و جل - براى من اختيار كرده است ؟ « 186 » حاجب گفت : جز وى كسى بر من نگذشت . پس وليد عطا را گفت : بنشين . پس عطا روى به دو كرد و حديث مىگفت . و از جملهء حديث او اين بود كه گفت : به ما چنين رسيده است كه در دوزخ واديى است كه آن را هبهب گويند ، خداى - عز و جل - آن را بساخته است براى اميرى كه در حكم جور كند . وليد از اين سخن بيهوش شد ، و پيش عتبهء در آن مجلس نشسته بود ، ناگاه بر كرانهء مجلس بىخبر به قفا در افتاد . پس عمر عبد العزيز عطا را گفت كه امير را بكشتى ! عطا بازوى عمر عبد العزيز بگرفت و آن را نيك بيفشرد و گفت : اى عمر ، كار سخت است سخت . پس عطا برخاست و برفت . از
هامش
( 186 ) يعنى مرا امير المؤمنين نخوانده است .