تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 739

مساهمون:

ص٧٣٩
كار اين مرد صبر مىكنيم ، و عقلهاى ما را به سفاهت نسبت كرد ، و پدران ما را دشنام زد ، و دين ما را عيب كرد ، و جمع ما را تفرقه كرد ، و خدايان ما را بد گفت ، و ما بر كارى عظيم از او صبر مىكنيم ! در اثناى اين سخن پيغامبر - عليه السّلام - طالع شد و مىرفت تا آن گاه كه ركن را استلام فرمود ، پس خانه را طواف كنان بر ايشان گذشت ، و چون بديشان رسيد ، وى را عيب كردند ، و من اثر آن در روى پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - بديدم ، پس وى گذشت . و چون بار ديگر برايشان رسيد همچنان كردند ، پس پيغامبر بايستاد و گفت : اى گروه قريش مىشنويد ؟ بدانيد كه بدان خداى كه نفس محمد در قبضهء قدرت اوست كه براى شما كشتن آورده‌ام ! پس ايشان خاموشى پيشه كردند تا به حدى كه هيچ كس از ايشان نبود كه نگويى كه مرغى بر سر او نشسته است ، تا به حدى كه كسى كه پيش از آن در ماليدن او مبالغت بيشتر مىكرد به خوب‌تر سخنى دهن بگشاد و گفت : اى أبو القاسم ، بسعادت بگذر ، چه به خداى كه تو جهول « 180 » نبوده‌اى . پس پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - از آن جا بگذشت . تا روز ديگر كه قريش به حجر جمع شدند ، و من با ايشان بودم ، پس بعضى از ايشان بعضى را گفتند كه ياد مىداريد به دو ، و از او به شما چه رسيد ، تا چون شما را آن چه كراهيت مىداشتيد بگفت ترك او بگرفتيد ؟ در اثناى اين [ 347 ] سخن پيغامبر - عليه السّلام - پيدا آمد . همه به اتفاق بر يك عزيمت سوى او برجستند و گرد بر گرد او درآمدند و مىگفتند كه تويى كه چنين و چنين مىگويى ؟ براى آن كه برايشان رسيده بود از عيب خدايان و دين ايشان . پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - گفت : آرى منم كه آن گفته‌ام . و راوى گفت : مردى را ديدم كه مجامع رداى پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - بگرفت « 181 » ، و أبو بكر صديق پيش او بايستاد و با گريه مىگفت : اى بدبختان ، مىكشيد مردى را كه مىگويد پروردگار شما خداى است ؟ پس دور شدند . و آن سخت‌ترين چيزى بود كه من از قريش در حق او ديدم . و در روايتي ديگر از عبد اللّه عمرو عاص آمده است كه در اثناى آن چه پيغامبر - عليه السّلام - پيش در كعبه بود ، عقبة بن ابى معيط بيامد و دوش پيغامبر بگرفت و جامهء او در گردن مبارك او پيچيد و خفه كرد ، خفه كردنى سخت ، پس أبو بكر بيامد و دوش او بگرفت و از پيغامبر - عليه السّلام - دفع كرد و گفت : مىكشيد مردى را كه مىگويد پروردگار من خداى است ،
هامش
( 180 ) جهول ، بسيار نادان . ( 181 ) در شرح زبيدى : ( أخذ بمجامع ردائه ) اى لببه ( 7 - 66 ) . لبب ، حمايل جاى از سينه .