تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 741

مساهمون:

ص٧٤١
بيامرزاد . پس باز گريستن گرفت و مىگفت كه يك شب و يك روز از أبو بكر - رضى اللّه عنه - به از عمر و آل عمر . خواهى كه حديث شب و روز او با تو بگويم ؟ گفتم : آرى . گفت : اما شب او آن بود كه چون پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - خواست كه از مكه بيرون رود ، به سبب آن كه مشركان قصد او كردند ، شبى بيرون آمد و أبو بكر متابعت وى كرد ، پس گاهى پيش او مىرفت و گاهى پس او و گاهى بر دست راست و گاهى بر دست چپ او . پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - گفت : اى أبو بكر ، اين چه حال است ؟ و من اين تلون و تغير از احوال تو ندانسته‌ام . گفت : يا رسول اللّه ، چون از جماعتى كه راه نگاه دارند ياد مىكنم ، پيش تو مىباشم ، و چون از طايفه‌اى كه براى طلب تو تعاقب نمانيد مىانديشم ، پس تو مىباشم ، و گاهى بر دست راست تو و گاهى بر دست چپ تو مىروم ، چون بر تو ايمن نيستم . پيغامبر همهء شب بر اطراف انگشتان خود مىرفت تا سوده شد . و أبو بكر چون آن حال بديد پيغامبر را بر گردن خود گرفت و مىدويد تا به در غار رسيد ، پس گفت : بدان خداى كه تو را به حق بعث فرموده است [ 348 ] كه در اين غار در مرو تا من در نروم ، و اگر چيزى ضار باشد ضرر آن به من رسد . پس أبو بكر در رفت و در آن چيزى نديد ، پس پيغامبر را برداشت و در غار برد . و در غار سوراخى ديد كه جاى مار بود ، قدم خود بر آن سوراخ نهاد از بيم آن كه چيزى از آن بيرون آيد و ضرر به پيغامبر ( ص ) رساند . و آب چشم أبو بكر بر رخسار او مىدويد از درد آن چه به رسول اللّه مىرسيد . و پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - مىگفت : اى أبو بكر ، دلتنگ مشو كه حق تعالى با ماست . پس حق تعالى أبو بكر را طمأنينه بخشيد و سكينه در دل وى نازل گردانيد . شب او اين بود . و اما روز او آن كه چون پيغامبر از دنيا به آخرت انتقال فرمود ، عرب مرتد شدند . و بعضى از ايشان گفتند كه نماز بگزاريم و زكات ندهيم . و من به خدمت او رفتم و در نصيحت تقصير ننمودم ، و گفتم : اى خليفهء رسول خداى ، تألف نماى و با ايشان رفق فرماى . مرا گفت : در جاهليت جبار بودى ، در اسلام سست كار شدى ؟ در چه چيز ايشان را تألف كنم ؟ پيغامبر ( ص ) به حق پيوست و وحى منقطع شد ، به خداى كه زانو بندى از آن جمله كه پيغامبر ( ص ) را دادندى اگر مرا ندهند با ايشان قتال كنم . عمر گفت : پس با ايشان قتال كرديم ، و به خداى كه فرمان او را صواب يافتيم . روز او اين بود . پس سوى أبو موسى نامه نبشت و او را ملامت كرد و تغيير خطبه واجب داشت .