مستحب بود . چه آن عادت سلف بوده است كه خود را در خطر انداختندى و بصريح انكار كردندى و از كشتن و انواع عذاب نترسيدندى ، بدانچه مىدانستند كه آن شهادت باشد . و پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - گفت : خير الشّهداء حمزة بن عبد المطّلب ، ثمّ رجل قام إلى امام فأمره و نهاه في ذات اللّه ، فقتله على ذلك ، اى ، بهترين شهيدان حمزة بن عبد المطلب است ، پس مردى كه بر پادشاه رود و امر معروف و نهى منكر براى رضاى خداى - عز و جل - به جاى آورد و او براى آن سخن وى را بكشد . و گفت ( ص ) : افضل الجهاد كلمة حقّ عند امير جائر ، اى ، فاضلترين مجاهده سخن حق است پيش امير ظالم . و پيغامبر ( ص ) عمر خطاب را صفت كرد و گفت : قرن من حديد لا تأخذه في اللّه لومة لائم ، ما ترك قوله الحقّ له من صديق ، « 178 » اى ، شاخى از آهن است كه صلب است در دين ، ملامت ملامت كنندهاى وى را از كار خداى تعالى دامن نگيرد ، حق گفتن او هيچ دوستى براى او نگذاشت .
و چون ارباب صلابت در دين دانستندى كه فاضلترين سخن سخن حق است پيش امير جائر ، و گويندهء آن اگر كشته شود شهيد بود - چنان كه اخبار بدان وارد است - بدان اقدام نمودند ، و دل بر آن نهادند و احتمال انواع عذاب بر خود اختيار كردند ، و براى رضاى خداى تعالى صبر نمودند ، و به دل و جان خود براى رضاى خداى تعالى حسبت طلبيدند .
و طريق پند دادن پادشاهان و امر معروف و نهى منكر با ايشان آن است كه از علماى سلف نقل شده است . و جملهاى از آن در باب در رفتن « 179 » بر پادشاهان از « كتاب حلال و حرام » ايراد كردهايم . و اكنون اقتصار نماييم بر حكايتهايى كه وجه پند دادن و كيفيت انكار بر ايشان از آن دانسته شود .
و از آن جمله انكار أبو بكر صديق است - رضى اللّه عنه - بر أكابر قريش ، چون قصد كردند كه پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - را بديى رسانند . چنان كه عروهء زبير روايت كرده است كه من عبد اللّه عمرو عاص را پرسيدم كه بزرگتر ايذايى كه از قريش در حق پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - ديدى در آن چه دشمنايگى او ظاهر مىكردند چه بود ؟ گفت : أشراف ايشان روزى در حجر كعبه جمع شدند ، و من آن جا حاضر بودم ، پيغامبر را ياد كردند و گفتند : نديديم مثل آن چه بر
هامش
( 178 ) در شرح زبيدى : و تركه قول الحق ماله من صديق ( 7 - 65 ) .
( 179 ) در رفتن ، داخل شدن .