مذهّب « 148 » به دست گرفته باشد . پس او فاسق باشد و انكار بر او واجب . و اما مجرد سياهى مكروه نيست ، و ليكن آن محبوب هم نيست ، چه دوستترين جامهها نزديك حق تعالى سپيد است . و كسى كه گفته است كه مكروه و بدعت است ، آن خواسته است كه در عصر اول معهود نبوده است ، و ليكن چون از آن نهى وارد نشده است ، بدعت مكروه نبايد خواند ، و ليكن ترك آن واجب باشد .
و از آن جمله سخن قصه گويان و واعظانى است كه در سخن ايشان بدعت آميخته باشد . و قصهگوى اگر در اخبار خود دروغ گويد فاسق باشد ، و انكار بر او واجب است . و همچنين منع واعظ مبتدع واجب است . و حضور در مجلس او روا نباشد ، جز به قصد آن كه بر او رد اظهار كند ، اما بر همه اگر تواند و اما بر بعضى كه گرد بر گرد او باشند ، و اگر نتواند بدعت نشايد شنيد .
حق تعالى پيغامبر خود را فرمود ، قوله تعالى :
فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ
« 149 » ، اى ، روى بگردان تا آن گاه كه در حديثى جز آن خوض كنند . و هر گاه كه سخن او مايل باشد به رجا و دلير كردن مردمان بر معاصى ، و به سخن او دليرى مردمان و وثوق ايشان به عفو خداى و رحمت او بيفزايد ، چنان كه رجاى ايشان از خوف زيادت شود ، آن منكر بود و منع از آن واجب .
زيرا كه فساد آن بزرگ است ، بل اگر خوف بر رجاى ايشان غالب شود ، آن نزديكتر بود به طبعهاى مردمان و لايقتر ، چه ايشان به خوف محتاجترند . و عدل جز برابرى نيست خوف و رجا را ، چنان كه عمر - رضى اللّه عنه - گفت : اگر مناديگرى روز قيامت ندا كند كه همه در آتش رويد مگر يك مرد ، اميد دارم كه آن يك مرد من باشم ، و اگر ندا كند كه همه در بهشت رويد مگر يك مرد ، ترسم كه آن من باشم .
و چون واعظ جوان باشد و خود را براى زنان به جامه و هيئت بيارايد و شعر بسيار بخواند و اشارت و حركت بسيار كند ، و در مجلس او زنان باشند ، اين منكر باشد و منع آن واجب آيد ، چه فساد آن بيش از صلاح است . و آن به قرينهء احوال او روشن شود . پس نبايد كه وعظ مسلّم باشد مگر كسى را كه ظاهر او ورع باشد ، و هيئت او سكينه و وقار ، و زىّ او زىّ پارسايان ، و الا مردمان را جز زيادت ضلالت حاصل نشود .
و واجب است كه ميان مردان و زنان حايلى باشد كه نظر باز دارد ، چه آن نيز محل فساد
هامش
( 148 ) مذهّب ، زرّين ، طلا كارى شده .
( 149 ) انعام 6 - 68 .