من آى . و آن غلام شرم داشت و سوى او آمد ، و او وى را در كنار گرفت و گفت : با من بياى . پس با وى برفت تا به منزل او ، و ابن عايشه او را در خانه برد . پس غلام خود را گفت كه امشب او را بر خود نگاه دار ، و چون هشيار شود اعلام كن كه از او چه رفته است ، و مگذار تا برود و بر من آر . چون او هشيار شد و ماجرا بشنيد ، شرم داشت و بگريست ، و خواست كه برود ، غلام گفت كه صاحب خانه فرموده است كه بر او روى . پس او را نزديك وى برد ، او را گفت : از نفس خود شرم ندارى ! از شرف خود شرم نداشتى ! آيا نمىدانى كه فرزند كيستى ؟ از خداى تعالى بترس و توبه كن . غلام سر فرود انداخت و بگريست ، پس سر برآورد و گفت : با خداى تعالى عهد كردم - كه روز قيامت مرا از آن پرسد - كه هرگز نبيذ نخورم ، و بدانچه مىكردم باز نگردم ، و من تايبم .
پس ابن عايشه او را گفت : نزديك من آى . پس سر وى ببوسيد و گفت : نيكو كردى اى پسر . غلام پس از آن ، صحبت وى را لازم گرفت و حديث مىنبشت . و آن از بركت رفق او بود . پس ابن عايشه گفت : مردمان معروف مىفرمايند و معروف ايشان منكرى باشد ، بر شما باد به نرمى در همهء كارها ، تا آن چه مىجوييد بيابيد .
و فتح شخرف گفت كه مردى در زنى آويخت و كاردى در دست داشت ، هيچ كس نزديك او نمىشد كه نه خسته « 138 » مىكرد ، و مرد سخت تواناى توانا بود . و در اثناى آن چه مردمان بر آن جمله شده بودند و زن فرياد مىكرد ، بشر حارث از آن جا بگذشت و نزديك او شد ، و كتف خود بر كتف او ماليد . مرد بر زمين افتاد . بشر برفت . مردمان نزديك او شدند و « 139 » از او عرق روان شده بود . و زن بسلامت برفت . وى را پرسيدند كه تو را چه شد ؟ گفت : نمىدانم ، و ليكن پيرى كتف خود بر من زد و گفت : خداى تو را و آن چه مىكنى مىبيند . پس قدمم به سخن او ضعيف شد ، و از او نيك بترسيدم . وى را گفتند كه وى بشر حارث بود . گفت : وا رسوائيا ، پس از امروز در من چگونه نگرد ! و آن مرد آن روز تب كرد و روز هفتم وفات يافت . و عادت اهل دين در حسبت همچنين بودى .
و ما آثار و اخبار نقل كردهايم در باب دشمنى در راه خداى ، و دوستى براى خداى در « كتاب آداب صحبت » و به أعادت آن سخن دراز نكنيم . و اين تمام نظر است در درجات احتساب و ادبهاى آن . و اللّه اعلم [ 339 ] .
هامش
( 138 ) خسته ، مجروح .
( 139 ) در حالى كه .