كافران ، براى قمع اهل كفر . پس قمع اهل فساد همچنين جايز باشد ، زيرا كه در كشتن كافر باكى نيست ، و مسلمان اگر كشته شود شهيد باشد . و همچنين فاسقى كه فسق را نصرت كند در كشتن او باك نباشد ، و محتسب محق اگر مظلوم كشته شود شهيد باشد .
و در جمله ، رسيدن كار حسبت تا بدين حد از نوادر است . پس قانون قياس بدان گردانيده نشود « 128 » . بل گفته آيد كه هر كه بر دفع منكرى قادر باشد ، او را روا باشد كه دفع كند به دست و به عدّت و سلاح خود و به نفس خود و ياران خود ، پس مسألهاى محتمل است چنان كه گفتيم . و اين درجههاى احتساب است . اكنون ادبهاى محتسب ياد كنيم .
بيان ادبهاى محتسب تفاصيل أدبها در آحاد درجات ياد كردهايم ، و اكنون جمل و مصادر آن ياد كنيم و گوييم كه همهء ادبهاى محتسب از سه صفت در محتسب صادر شود : علم و پرهيزكارى و خوشخويى :
اما علم تا مواضع حسبت و حدهاى آن و مجارى و مواقف آن بشناسد ، تا بر حد شرع در آن اقتصار نمايد .
اما ورع تا از مخالفت معلوم خود باز باشد - چه نه هر كه بداند ، بر علم كار كند ، بل بسى باشد كه داند كه در حسبت مسرف است و از حد اذن شرعي در گذشته است ، و ليكن غرضى از غرضها او را بر آن « 129 » باعث بود - و تا سخن او و پند او مقبول باشد « 130 » ، چه حسبت فاسق سبب استهزا باشد و موجب جرئت ديگران بر او .
و اما خوشخويى تا لطف و رفق به جاى تواند آورد . و آن اصل باب و اساس آن است ، و علم و ورع در آن بسنده نباشد ، چه خشم چون انگيخته شود ، مجرد علم و پرهيزكارى در قمع آن بسنده نباشد تا در طبع قبول آن به خوشخويى نبود . و بتحقيق پرهيزكارى تمام نشود مگر با خوشخويى و قدرت بر ضبط شهوت و خشم . و بدان محتسب صبر تواند كرد بدانچه به دو رسد براى دين خداى - عز و جل - و الاّ چون عرض او يا نفس او به دشنام يا به لت « 131 » برنجاند ، حسبت فراموش كند و از دين خداى - عز و جل - غافل شود و به نفس خود مشغول گردد ، بل باشد كه به ابتدا براى طلب نام و جاه بر آن اقدام نمايد .
هامش
( 128 ) تغيير نكند .
( 129 ) بر اسراف در حسبت .
( 130 ) اين جمله معطوف است بر جملهء « تا از مخالفت معلوم خود باز باشد » .
( 131 ) لت ، ضرب ، سيلى .