تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 713

مساهمون:

ص٧١٣
غنيمت شمرد ، و آن نيك عزيز باشد . درجهء سوم بازداشتن است به وعظ و نصيحت و ترسانيدن از خداى كسى را كه بر كارى اقدام نمايد با آن كه داند كه منكر است ، يا كسى كه بر آن اصرار نمايد پس از آن چه ناروايى آن دانسته باشد ، چون كسى كه مواظبت نمايد بر خمر خوردن يا بر ظلم يا بر غيبت مسلمانان يا آن چه بدان ماند . پس بايد كه وى را پند دهد ، و از خداى - عز و جل - ترساند ، و چيز كه در وعيد وارد شده است بر وى خواند ، و سيرت سلف و عادت پرهيزكاران پيش وى حكايت كند . و آن همه به لطف و شفقت بايد نه به عنف و خشم ، بل در او به نظر رحمت نگرد ، و اقدام او بر معصيت مصيبت نفس خود داند ، چه ، مسلمانان چون يك نفس باشند . و آن جا كه آفتى عظيم است بايد كه خود را از آن نگاه دارد ، چه آن هلاك گرداننده است . و اين آفت آن است كه عالم در حال تعريف عز نفس خود بيند به علم ، و ذلّ ديگرى به جهل . و بسى باشد كه مقصود او از تعريف كبر و فخر باشد و اظهار تمييز به شرف علم ، و خوار گردانيدن يار خود بدانچه وى را به خسّت « 116 » جهل نسبت كند . پس اگر باعث او اين باشد ، اين منكر در نفس خود زشت‌تر از آن منكر است كه بر آن اعتراض مىكند . و مثال اين محتسب مثال كسى باشد كه غير خود را از آتش برهاند به سوختن نفس خود . و اين غايت جهل باشد . و اين جاى شخشيدن « 117 » قدم است ، و غايلهء هايله است ، و غرورى است شيطان را كه هر آدمى به رشتهء آن غرور در چاه شود ، مگر كسى كه حق تعالى وى را شناساى عيبهاى خود گرداند و بصيرت او به نور هدايت بگشايد . چه در حكم نمودن بر ديگرى نفس را لذتى عظيم است از دو جهت : يكى از جهت فخر علم . و ديگرى از جهت فخر تحكم و سلطنت . و آن به ريا و طلب جاه بازگردد . و آن شهوتى پوشيده است كه به شرك خفى مايل شود . و آن را محكى و معيارى است ، بايد كه محتسب نفس خود را بدان امتحان كند . و او آن است كه باز بودن آن كس از منكر به نفس خود يا به حسبت ديگرى نزديك او دوست‌تر از باز بودن او باشد به احتساب او . پس اگر حسبت كردن بر وى دشوار باشد و خواهد كه به غير او كفايت پذيرد ، بايد كه حسبت كند ، چه باعث او دين باشد . و اگر پند گرفتن آن عاصى به پند او و باز بودن او از معصيت به باز داشتن او نزديك او دوست‌تر از آن باشد كه پند گرفتن او به پند ديگرى ، پس او جز متابع هواى نفس خود نيست ، و به
هامش
( 116 ) خسّت ، پستى . ( 117 ) شخشيدن ، لغزيدن .