آن كه خوف مكروهى باشد . و از اعتبار اين معنى چهار حال حاصل آيد :
يكى آن كه هر دو معنى جمع شود ، بدانچه داند كه سخن او منفعتى نكند ، و اگر چيزى بگويد بزنندش . و در اين حال حسبت بر او واجب نشود ، بل بسى باشد كه در بعضى مواضع حرام بود . آرى ، لازم آيد كه در مواضع منكر حاضر نشود ، و عزلت گزيند تا منكر نبيند ، و جز به حاجتى مهم يا واجب بيرون نيايد . و هجرت از آن شهر بر وى لازم نباشد ، مگر آن كه [ 323 ] وى را به فساد مضطر گردانند ، و بر آن دارند كه پادشاهان را در ظلم و منكرات مساعدت نمايد . آن گاه بر وى هجرت لازم باشد اگر تواند ، كه اكراه در حق كسى كه از اكراه بتواند گريخت عذر نباشد .
دوم آن كه هر دو معنى منتفى باشد ، بدان كه داند كه منكر براى فعل و قول او بگذارند ، و مكروهى به وى نتوانند رسانيدن ، پس انكار بر او واجب باشد . و اين قدرت مطلقه است .
سوم آن كه داند كه انكار او فايده نكند ، و ليكن بيم مكروهى نبود . و در اين حال به سبب عدم فايده حسبت واجب نشود ، و ليكن مستحب باشد براى ظاهر كردن اسلام ، و ياد دادن كار دين مردمان را .
چهارم عكس سيم است . و آن چنان باشد كه داند كه مكروهى به وى رسد ، و ليكن منكر به فعل وى باطل شود . چنان كه سنگى سوى آبگينهء خمر اندازد و بشكند و خمر بريزد ، يا بربط وى بربايد و بشكند تا اين منكر معطل شود ، و ليكن داند كه وى را بزنند ، پس در اين حال واجب نباشد و حرام نبود ، بل مستحب باشد . و خبرى كه در فضل گفتن كلمهء حق پيش پادشاهان جائر آوردهايم بر اين دليل است . و شك نيست كه آن جاى خوف است . و نيز آن چه بو سليمان دارانى گفت : سخنى شنيدم از خليفهاى ، خواستم كه بر وى انكار كنم ، و دانستم كه او مرا بكشد : و آن كشتن مرا مانع نبود ، و ليكن چون در ملأ مردمان بود ، ترسيدم كه تزين براى خلق در دل من آيد ، و بى اخلاص كشته شوم .
سؤال چون بر اين جمله است ، معنى قول حق تعالى :
وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ
« 74 » چيست ؟
جواب هيچ خلافى نيست در آن چه يك كس را از مسلمانان رواست كه در صف كافران
هامش
( 74 ) بقره 2 - 190 .