تقرير كرد . آتش خشم او اشتعال پذيرفت و چشمهاش سرخ گشت . سليمان أبو جعفر گفت : اى امير المؤمنين ، چرا چنين در خشم مىروى ؟ شحنه را بفرماى تا گردن وى بزند و او را در دجله اندازد . گفت كه او را بخوانيم و با او مناظره كنيم . رسولى بر وى رفت و گفت : امير المؤمنين مىخواندت ببايد آمد گفت : چنين كنم . گفت : بر نشين « 58 » . او بر ننشست و پياده روان شد . چون به در سراى رسيد ، هارون الرشيد را خبر كردند كه پير آمده است . هارون نديمان را گفت : چه مصلحت بينيد ؟ اين محظورات برداريم و او را بخوانيم يا به مجلس ديگر رويم كه در آن محظورى نباشد ؟ گفتند : به مجلس ديگر بايد رفت . پس به مجلس ديگر رفتند و پير را بخواندند ، و او در آستين كيسهاى داشت كه در آن خستهء خرما بود . او را گفتند كه اين بگذار و بر امير المؤمنين برو . گفت : شب را طعام من اين خواهد بود . گفتند : ما تو را طعام دهيم . گفت : مرا به طعام شما حاجت نيست . هارون گفت : از وى چه مىخواهيد ؟ گفتند : در آستين خستهء خرما دارد ، ما مىگوييم كه بينداز ، او نمىاندازد . گفت : بگذاريد تا چنان كه خواهد بيايد . پس در آمد و سلام گفت و بنشست . هارون گفت : تو را چه بر آن داشت كه چنين حركت بكردى ؟ گفت : چه كردم ؟
هارون را شرم آمد كه گويد « بربط من شكستى » و همان سخن بر وى مكرر كرد . او گفت : از پدران و جدّان تو شنيدم كه بر منبر اين آيت مىخواندند ، قوله تعالى :
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ
« 59 » . و من منكرى ديدم ، آن را تغيير كردم . پس سليمان أبو جعفر گفت كه به خداى كه جز اين حق نگفت . و چون بيرون آمد ، هارون بدرهاى به يكى داد و گفت : دنبال پير ببر ، و اگر مىبينى كه مىگويد كه « امير المؤمنين را چنين گفتم ، و امير المؤمنين مرا چنين گفت » چيزى به دو مده ، و اگر بينى كه با كسى سخن نگويد ، اين بدره به وى ده . و چون آن پير از كوشك بيرون رفت ، خستهء خرمايى ديد كه در زمين فرو شده بود ، به بيرون آوردن آن مشغول شد و با كسى سخن نگفت . پس كس امير المؤمنين وى را گفت كه امير المؤمنين اين بدره بر تو فرستاده است . پير گفت : امير المؤمنين را بگوى تا از آن كس كه ستده است به دو باز دهد . و آمده است كه چون از اين سخن فارغ آمد به كشيدن آن خستهء خرما از زمين مشغول شد ، و مىگفت ، شعر :
هامش
( 58 ) بر نشستن ، سوار شدن بر اسب و مانند آن .
( 59 ) نحل 16 - 90 .