أرى الدّنيا لمن هي في يديه * هموما كلّما كثرت لديه
تهين المكرمين لها بصغر * و تكرم كلّ من هانت عليه
إذا استغنيت عن شيء فدعه * و خذ ما أنت محتاج إليه
اى ، دنيا را مىبينم كه هر گاه به دست كسى بسيار مىشود غمهاى او بسيار مىباشد . گرامى دارندگان خود را خوار مىگرداند ، و خوار دارندگان خود را گرامى دارد . چون از چيزى بى نياز باشى آن را بگذار ، و آن چه بدان محتاج باشى آن را بگير .
و سفيان ثورى گفت كه مهدى عباسى در سنهء ست و ستين و مائة « 60 » حج كرد ، و او را ديدم كه جمرهء عقبه مىانداخت ، و « 61 » مردمان را در چپ و راست به تازيانه مىزدند ، من بايستادم [ 321 ] و گفتم : اى نكو روى ، مرا ايمن بن نابل خبر داد از قدامهء عبد اللّه كلابى كه پيغامبر را - صلّى اللّه عليه و سلم - ديدم كه در روز نحر « 62 » بر اشتر خود جمره مىانداخت ، و زدن و راندن در ميان نبود ، و كسى نمىگفت « زاستر « 63 » شويد » و تو را مىبينم كه پيش تو مردمان را در چپ و راست مىزنند . پرسيد كه اين كيست كه سخن مىگويد ؟ گفتند كه سفيان ثورى است . گفت : اى سفيان ، اگر منصور « 64 » بودى اين سخن از تو احتمال نكردى « 65 » . گفتم : اگر منصور تو را خبر كند كه چه رنجها ديد تو از اين چه مىكنى باز باشى . پس وى را گفتند كه تو را امير المؤمنين نخواند و « نكو روى » گفت . فرمود كه وى را بطلبيد . و چون بطلبيدند پنهان شدى .
و آمده است كه به مأمون گفتند كه مردى محتسب در ميان مردمان مىرود ، و امر معروف و نهى منكر به جاى مىآورد ، و تو او را احتساب نفرمودهاى . گفت : بياريد او را . و چون مرد را پيش او آوردند ، گفت كه تو خود را اهل حسبت مىدانى ، بى آن كه ما تو را بفرماييم ؟ و مأمون بر كرسى نشسته بود و در نامه يا قصهاى مىنگريست ، از آن نامه غافل شد و از دست او بيفتاد و زير پاى مأمون آمد ، چنان كه ندانست ، آن مرد محتسب گفت : قدم از نامهاى حق تعالى بردار ، پس آن چه مىخواهى بگوى . و مأمون مراد او ندانست و گفت : چه مىگويد ؟ و مرد تا سه بار سخن باز گردانيد و مأمون در نيافت . پس محتسب گفت : يا آن را بردار يا مرا دستورى « 66 » ده تا بردارم . پس مأمون زير قدم خود نگريست و نامه را ديد ، برداشت و ببوسيد و خجل شد ، پس در همان سخن
هامش
( 60 ) در سال 166 .
( 61 ) در حالى كه .
( 62 ) روز نحر ، روز قربان ، عيد قربان .
( 63 ) زاستر ، ز انسوتر ، دور تر .
( 64 ) منصور خليفهء دوم عباسى ، پدر مهدى .
( 65 ) احتمال كردن ، تحمل كردن .
( 66 ) دستورى ، اجازه .