زيرا كه مدح پيغامبر جدّ محض است ، پس آن را به صورت لهو نبايد پيوست . پس بدين موجب تقرير اين سببها ، كه سماع بدان محرك دلها شود ، متعذر گردد . پس در احترام واجب باشد كه از قرآن به سرود عدول كرده آيد « 191 » ، چنان كه بر آن كنيزك واجب بود كه از شهادت نبوت به سرود عدول نمايد .
وجه ششم آن كه مغنّى گاهى بيتى گويد كه موافق حال شنونده نباشد ، پس او آن را كاره بود ، وى را از آن باز دارد ، و غير آن خواهد ، چه هر سخنى موافق هر حالى نباشد . و اگر در دعوت بر قارى جمع شوند ، بسى باشد كه آيتى خواند كه موافق حال ايشان نباشد . چه قرآن شفاى همه مردمان است بر اختلاف احوال . پس آيتهاى رحمت شفاى ترسكاران است ، و آيتهاى عذاب مغروران را شفاست ، و تفصيل آن دراز است . پس ايمن نتوان بود كه آن چه بخواند موافق حالها نباشد و نفس آن را كراهيت دارد و در خطر آن افتد كه سخن خداى را - عز و جل - كاره باشد ، از آن جا كه آن را از خود دفع نتوان كرد . پس احتراز از آن خطر حزمى بالغ و حقى واجب باشد ، چه از آن خلاص نيابد مگر بدان كه سخن را بر وفق حال خود حمل كند . و حمل كلام خداى تعالى جز بر آن چه خداى خواسته است روا نباشد . و حمل قول شاعر بر غير مراد او رواست ، پس در آن خطر كراهيت باشد يا خطر تأويل خطا ، براى موافقت حال . پس توقير كلام خداى تعالى و صيانت آن از غرض خود واجب بود . اين آن است كه در خاطر منقدح مىشود از علتها در آن چه مشايخ از سماع قرآن به سماع سرود منصرف شدهاند .
وجه هفتم است كه بو نصر سرّاج طوسى در عذر آن ياد كرده است . و آن وجه آن است كه قرآن كلام خداى تعالى و صفت اوست . و آن حق است ، و بشريت طاقت آن ندارد ، زيرا كه غير مخلوق است ، و صفتهاى مخلوق را طاقت آن نباشد . و اگر ذرهاى از معنى و هيبت آن دلها را منكشف گردد هر آينه پاره پاره شود و بسوزد . و لحنهاى خوش مناسب طبعهاست ، و نسبت آن نسبت حظوظ است نه نسبت حقوق . و نسبت شعر نسبت حظوظ است . و چون لحنها و آوازها بدان لطيفهها و اشارتها پيوندد كه در بيتهاست ، بعضى از آن مانند بعضى باشد ، و به حظوظ نزديكتر بود و بر دلها سبكتر ، براى آن كه مخلوق به مخلوق ماند . و ما دام كه بشريت باقى باشد و ما به صفات و حظوظ خود باشيم ، به نغمههاى حزين و آوازهاى خوش آسايش يابيم . و انبساط ما به مشاهدهء بقاى اين حظها به قصيدهها اولىتر از انبساط ما به كلام خداى تعالى كه صفت اوست
هامش
( 191 ) عدول كردن ، باز گشتن .