و آمده است كه أبو الحسين نورى با جماعتى در دعوت رفته بود ، ميان ايشان مسألهاى رفت ، و أبو الحسين ساكت بود ، پس سر بر آورد و اين بيتها روايت كرد ، شعر :
ربّ ورقاء هتوف في الضّحى * ذات شجو صدحت في فنن
ذكرت ألفا و دهرا صالحا * فبكت حزنا فهاجت حزني
فبكائى ربّما ارّقها * و بكاها ربّما ارّقنى
و لقد اشكوا فلا افهمها * و لقد تشكوا فلا تفهمنى
غير انّى بالجوى اعرفها * و هي ايضا بالجوى تعرفني
اى ، بسا كبوتر آواز دهندهاى كه در چاشتگاه با اندوه بر شاخ درخت بانگ كرد ، يار و روزگار نيك گذشته را ياد آورد پس از سر درد بگريست و بدان گريه غم من بر انگيخت ، پس گريهء من بسا كه وى را بىخواب كرد و گريهء او بسا كه مرا بيدار داشت ، و من بنالم و او را مفهوم نشود و او بنالد و مرا معلوم نگردد ، چنان كه من او را به درد دل مىشناسم او نيز مرا به درد دل مىداند .
پس از آن در آن قوم كسى نماند كه نه برخاسته و وجد مىكرد ، و آن وجد از علمى نبود كه در آن خوض كرده باشند ، اگر چه علم جدّ و حق بود .
وجه دوم آن كه بسيارى از مردمان قرآن را ياد دارند و بر سمعها و دلهاشان مكرر شده است . و هر چه براى اول بار شنيده شود اثر آن عظيم باشد ، و در بار دوم ضعف پذيرد ، و در بار سوم نزديك باشد كه به كليت ساقط شود . و اگر صاحب وجد غالب را تكليف كنند [ 303 ] كه بر سماع يك بيت ، على الدوام و بارهاى نزديك در زمان در روزى يا در هفتهاى ، وى را وجد حاضر شود ، ممكن نگردد . و اگر به بيتى ديگر بدل كرده شود كه در نظم و لفظ غريب بود به اضافت « 183 » اول ، هر آينه آن را اثرى نو در دل پديد آيد و نفس را بجنباند ، اگر چه معنى يكى بود .
و قارى نتواند كه در هر وقتى و هر دعوتى قرآن غريب خواند ، زيرا كه قرآن محصور است و زيادت بر آن ممكن نباشد ، و آن همه محفوظ و متكرر است . و بدين چه ياد كرديم صدّيق - رضى اللّه عنه - اشارت فرموده است ، چون اهل باديه را ديد كه مىآمدند ، پس قرآن مىشنيدند و
هامش
( 183 ) به اضافت ، به نسبت .