صفتها و نامها تخيل نكرده است ، چون كسى كه لفظ مباشرت و لفظ زنان شنيده است و صورت زن را هرگز مشاهده نكرده است ، و نه صورت مردى و نه صورت نفس خود را در آينه ، تا بقياس آن را بداند ، پس سماع اشتياق او را بجنباند . و جهل مفرط و مشغول شدن به دنيا نفس او را و پروردگار او را و مستقر او را كه بدان متحنّن و مشتاق است بطبع فراموش گردانيده باشد . پس دل او كارى تقاضا كند كه نداند كه آن چيست ، پس مدهوش و متحير و مضطرب شود ، همچون خفهاى است كه راه خلاص نداند كه آن چيست .
پس اين است و امثال اين از حالهايى كه تمام حقايق آن دريافته نشود . و كسى كه بدان متصف باشد نتواند كه از آن عبارت كند .
پس ظاهر شد كه وجد دو قسم است : يكى آن كه اظهارش ممكن است . دوم آن كه ممكن نيست .
و بدان كه وجد به اعتبارى ديگر نيز دو قسم شود : يكى آن كه ناگاه در آيد . دوم آن كه شخص متكلف باشد ، و آن را تواجد خوانند .
و تواجد متكلف : چيزى از آن نكوهيده است ، و آن تواجد آن است كه بدان قصد ريا كند و اظهار احوال شريفه ، با آن كه از آن مفلس بود . و چيزى از آن ستوده است ، و آن تواجد آن است كه به واسطهء آن حالهاى شريف را كسب كند به حيلت . چه كسب را در جلب حالها مدخلى است . و براى آن پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - فرموده است كسى را كه در خواندن قرآن گريه نيايد ، كه خود را به گريستن و اندوه آرد . چه اگر در مبادى آن حالها متكلف بود ، در اواخر آن متحقق شود .
و چگونه تكلف سبب آن نباشد كه كار متكلف در آخر طبع گردد . و ما مىبينيم كه هر كه قرآن مىخواند و ياد مىگيرد ، اول بتكلف خواند با تمام تأمل و احضار ذهن ، پس از آن زبان را عادتى مطّرد شود ، تا « 150 » زبان او در نماز و غير آن بدان جارى باشد و او غافل ، پس سورتى تمام بخواند ، و پس از آن كه [ 299 ] آن را به آخر رساند ، نفس او به دو باز آيد و بداند كه در حال غفلت خوانده است . و همچنين است نويسنده ، در ابتدا به جهدى عظيم نويسد ، پس دست او بر آن كار عادت كند و نبشتن او را طبع شود « 151 » ، چنان كه بسيار ورقها بنويسد و نفس او در انديشهء ديگر مستغرق باشد . و كل آن چه نفس و جوارح احتمال دارد از صفتها ، اول جز به تكلف و تصنع آن را كسب
هامش
( 150 ) تا ، حتى .
( 151 ) طبع شود ، عادت و طبيعى شود ، آسان شود ( زبيدى ) .