تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
رفت . پس باز بديشان رجوع نمود و گفت : شيخ در حق من چه فرمود ؟ ايشان از او حشمت « 145 » داشتند ، و چون إلحاح كرد ، گفتند : چنين گفت كه جهود است . پس او بر من آمد و در پاى من افتاد ، و بر دست من مسلمان شد . و گفت : ما در كتابهاى خود يافته‌ايم كه فراست صدّيق خطا نشود ، من خواستم كه مسلمانان را امتحان كنم و در ايشان تأمل كنم ، چون تأمل كردم با خود گفتم : اگر صدّيقى باشد در ميان اين طايفه بود ، زيرا كه ايشان اندكى حديث خداى - عز و جل - مىگويند . پس خود را از ايشان پوشيده گردانيدم و شيخ بر من مطّلع شد و به فراست مرا بدانست « 146 » ، پس دانستم كه او صدّيق است . إبراهيم گفت : و آن جوان از كبار صوفيان شد . و به مثل اين كشف اشارت رفته است در قول پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم : لو لا انّ الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم ، لنظروا إلى ملكوت السّماء ، اى ، اگر نه آنستى كه ديوان گرد بر گرد دلها مىگردند ، هر آينه مردم ملكوت آسمان را بديدندى . و گشتن ديوان گرد بر گرد دلها آن گاه باشد كه دلها از صفات نكوهيده مشحون بود ، چه آن چرا خوار ديوان است . و هر كه دل خود را از آن صفتها مخلص كند و مصفى گرداند ، شيطان بر گرد دل او نگردد . و حق تعالى بدان اشارت فرموده است به قول خود ، قوله تعالى :
إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ
« 147 » . و جاى ديگر به قول خود :
إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ
« 148 » . و سماع سبب صفاى دل است و آن شبكهء حق است به واسطهء صفا . و بر اين دليل مىكند آن چه از ذو النون آمده است كه در بغداد رفت ، قومى از صوفيان بر وى آمدند ، و با ايشان قوّال بود ، و از او دستورى خواستند كه قوال پيش او قولى بگويد ، او دستورى « 149 » داد ، و قوال گفتن گرفت ، شعر :
صغير هواك عذّبنى * فكيف به إذا احتنكا و أنت جمعت من قلبى * هوى قد كان مشتركا [ و بعد رضاك تقتلني * و قتلي لا يحلّ لكا اما ترثى لمكتئب * إذا ضحك الخلىّ بكى ]
هامش
( 145 ) حشمت ، شرم . ( 146 ) دانستن ، شناختن . ( 147 ) حجر 15 - 40 و 42 . ( 148 ) حجر 15 - 40 و 42 . ( 149 ) دستورى ، اجازه .