اثر آن دريابد .
و باشد كه آن حالت حالتى غريب باشد كه به لفظ شادى و غم روشن نشود . و آن را عبارتى مطابق نباشد كه مقصود بدان ظاهر شود ، بل ذوق شعر موزون باشد . و فرق ميان آن و ميان غير موزون را بعضى مردمان دريابند و بعضى نه . و آن حالتى است كه صاحب ذوق آن را دريابد ، چنان كه در آن به شك نباشد ، و از آن عبارت نتوان كرد به چيزى كه مقصود او روشن شود كسى را كه ذوق ندارد . و در نفس حالهاى غريب باشد كه آن صفت او بود . بل معنيهاى روشن ، از ترس و اندوه و شادى ، در سماع از سرودى مفهوم حاصل آيد .
اما رودها و ديگر نغمههايى كه مفهوم نيست در نفس تاثيرى عجيب كند . و از عجايب آن رودها عبارت نتوان كرد . و باشد كه از آن به اشتياق عبارت كرده شود ، و ليكن اشتياقى كه صاحب آن نداند كه اشتياق او به چيست . و آن عجيب غامض است . و كسى كه نفس او اضطراب كند به شنيدن رودها يا شاهينها و مانند آن ، نداند كه به چه مشتاق است ، و در نفس خود حالتى يابد ، چنانستى كه كارى را تقاضا كند كه نداند كه چيست ، تا « 150 » عوام را اين حال پيش آيد و كسى كه بر دل او نه دوستى آدمى و نه دوستى خداى - عز و جل - غالب بود . و آن سرّى است . و آن سر آن است كه هر اشتياقى را دو ركن است :
يكى صفت مشتاق . و آن نوع مناسبتى است با مشتاق إليه .
دوم شناختن مشتاق إليه و شناختن صورت وصول بدان .
پس اگر صفتى كه اشتياق بدان است و علم به صورت مشتاق إليه هر دو حاصل آيد ، كار ظاهر شود .
و اگر دانستن مشتاق إليه موجود نباشد و صفت مشوّقه موجود بود و آن صفت را حركت داده شود و آتش آن افروخته آيد ، هر آينه حيرتى و دهشتى به بار آرد . و اگر آدمى تنها نشو و نما يابد ، چنان كه صورت زنان نبيند و صورت مباشرت نشناسد ، پس به بلوغ رسد و شهوت بر او غالب شود ، آتش شهوت در نفس خود احساس كند ، و نداند كه آن قوّت مباشرت است ، زيرا كه صورت مباشرت و صورت زنان را نداند . پس همچنين در نفس آدمى مناسبتى است با عالم اعلى و لذتهاييى كه موعود است در سدرة المنتهى و فردوس اعلى ، الاّ آن است كه از اين كارها جز
هامش
( 150 ) تا ، حتى .