نور آن « 140 » بميرد . و نفس چون شاد شود آن نور اشتعال پذيرد ، و آرايش آن ظاهر شدن گيرد . پس چنين و اشتياق بر اندازهء قبول قابل ظاهر شود . و آن بر اندازهء صفا و بقاى آن باشد از غش و دنس « 141 » .
و قولهاى متفرق در سماع و وجد بسيار است ، و آوردن بسيار از آن معنى ندارد .
پس ما به تفهيم معنيى كه وجد عبارت است از آن مشغول شويم و گوييم كه آن عبارت است از حالتى كه ثمرهء سماع است ، و آن پس از سماع واردى تازه است كه مستمع آن را در نفس خود بيابد . و اين حالت از دو قسم خالى نباشد :
قسم اول مكاشفات و مشاهدات كه از باب علوم و تنبيهات است .
قسم دوم تغيّرات و احوال ، چون شوق و خوف و اندوه و قلق و شادى و فهم و پشيمانى و بسط و قبض . و سماع اين حالها را برانگيزد يا قوّت دهد . و اگر ضعيف باشد ، چنان كه اثر نكند در تحريك ظاهر يا تسكين آن ، يا تغيير حال آن تا بر خلاف عادت حركت كند ، يا چشم پيش اندازد و از نگريستن و سخن گفتن و حركت ساكن شود بر خلاف عادت ، آن را وجد نگويند . و اگر بر ظاهر پيدا آيد وجد خوانند ، يا ضعيف يا قوى ، به حسب پيدا آمدن و تغيّر ظاهر . و تحريك او ظاهر را بر اندازهء قوت ورود آن باشد ، و نگاه داشتن ظاهر را از تغيير بر اندازهء قوت صاحب وجد و قدرت او بر ضبط جوارح . و باشد كه وجد در باطن قوى بود و در ظاهر متغير نگردد به سبب آن چه صاحبش قوى بود ، يا آن كه وارد ضعيف باشد و از جنبانيدن ظاهر و گشادن عقد تماسك « 142 » قاصر بود .
و سوى قسم اول اشارت كرده است بو سعيد اعرابى و چنان گفته است كه وجد مشاهدهء رقيب است و حضور فهم و ملاحظهء غيب . و دور نبود كه سماع سبب كشف چيزى شود كه پيش از آن مكشوف نبوده باشد . چه كشف به اسباب حاصل آيد :
يكى از آن تنبيه است ، و سماع منبّه آن باشد .
و ديگر تغيّر حالها و مشاهده و دريافت آن باشد . چه در ادراك آن نوع علمى است كه فايدهء آن روشن شدن كارهايى بود كه پيش از ورود معلوم نباشد .
هامش
( 140 ) نور نفس .
( 141 ) دنس ، چركينى ، ريمناكى .
( 142 ) عقد ، گره و بند . تماسك ، خود را نگاه داشتن ، خويشتندارى .