تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 630

مساهمون:

ص٦٣٠
در حال ورود وارد سماع آن را در مىيابد ، چه سماع را وارد حق نام كرده‌اند . و أبو الحسين درّاج ، بر سبيل اخبار از آن چه در سماع يافت ، گفت : وجد عبارتى است از آن چه در سماع يافته شود . و گفت : سماع مرا در ميدانهاى بهاء « 134 » جولان فرمود ، و به وجود حق مرا موجود گردانيد در حال كشف غطا « 135 » و سيراب كرد به كأس صفا ، و برسانيد مرا به منزلهاى رضا ، و بيرون آورد به مرغزارهاى نزهت و فضا . شبلى گفت : ظاهر سماع فتنه است و باطن آن عبرت ، و هر كه « اشارت » را بشناسد ، شنيدن عبرت وى را حلال باشد ، و الا مستدعى فتنه و متعرض بلا شود . و يكى از ايشان گفت : سماع اهل معرفت را غذاى جان است ، زيرا كه صفتى است كه از ديگر كارها باريك‌تر است و به رقت طبع و صفاى سر در توان يافت بدانچه رقت و صفا و لطف دارد نزديك اهل آن . و عمرو بن عثمان مكى گفت : بر كيفيت وجد عبارتى واقع نشود ، زيرا كه آن سرّ خداى است نزديك مؤمنان موقن . و يكى از ايشان گفت : وجد مكاشفات است از حق . و أبو سعيد اعرابى گفت : وجد رفع پرده است ، و مشاهدهء رقيب ، و حضور فهم ، و ملاحظهء غيب ، و محادثهء سر ، و يافتن مفقود ، و آن فناى تو است از آن جا كه تويى . و نيز گفت : وجد اول درجات خصوص است ، و آن ميراث تصديق است به غيب ، پس چون آن را بچشيدند و نور آن در دلهاى ايشان ساطع شد ، همه شكها و ريبتها از ايشان زايل شود . و نيز گفت : آن چه از وجد حجاب كند ديدن آثار نفس است و تعلق به علايق و اسباب ، زيرا كه نفس به اسباب محجوب است . و چون اسباب انقطاع پذيرد و ذكر خالص شود و دل بى حجاب ماند و رقت و صفا در وى ظاهر گردد و موعظت در وى اثر كند و از مناجات در محلى غريب فرود آيد و مخاطب شود و خطاب را به گوش نگاه دارنده و دل حاضر و سر پاك « 136 » بشنود ، پس آن چه از آن خالى بود بيند و آن وجد باشد ، زيرا كه آن چه نزديك او معدوم بود يافت . و نيز گفت : وجد آن باشد كه در حال ذكرى مزعج بود ، يا ترسى مقلق ، يا سرزنشى بر زلت ، يا محادثه‌اى به لطيفه ، يا اشارتى سوى فايده ، يا آرزويى
هامش
( 134 ) بهاء ، حال و هيبت . اى الحال و الهيبة او المراد عظمة اللّه ( زبيدى ، 6 - 540 ) . ( 135 ) در عربى : فأوجدني وجود الحق عند العطاء . ( 136 ) در عربى : و سرّ ظاهر .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 630 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى