تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩
رقّ الزّجاج و رقّت الخمر * فتشابها و تشاكل الامر فكأنّه خمر و لا قدح * و كأنّها قدح و لا خمر [ 1 ] از لطيفى جام و لطف مى به جام * كس نداند كاين كدامست آن كدام گويى اينجا جام هست و باده نيست * گويى آن جا باده هست و نيست جام
و اين مقامى است از مقامات علمهاى مكاشفه ، كه خيال كسى كه دعوى حلول و اتحاد كرده است و انا الحق گفته از آن جا خاسته است . و سخن ترسايان در آن چه دعوى مىكنند كه لاهوت با ناسوت يكى شده ، يا ناسوت را در پوشيده ، يا ناسوت را حلول كرده ، و بر آن جمله كه ألفاظ ايشان مختلف شده است عبارتى پوشيده است كه گرد بر گرد آن معنى مىگردد ، و آن غلط محض است . و آن مانند است به غلط كسى كه بر آينه به صورت سرخى « 132 » حكم كند ، چون در او صورت سرخى « 133 » ظاهر شود از چيزى كه در مقابل آن باشد . و چون اين سخن لايق علم معاملت نيست به غرض باز گرديم . چه تفاوت درجات در فهم مسموعات ياد كرديم .

مقام دوم پس از فهم و تنزيل وجد است .

( 1 ) و مردمان را در حقيقت وجد سخنى دراز است - اى صوفيان را - و حكيمانى را كه ناظرند در وجه مناسبت سماع به أرواح . و ما از قولهاى ايشان لفظها نقل كنيم . پس حقيقت آن را روشن گردانيم . اما صوفيان ذو النون مصرى گفت كه سماع وارد حق است كه بيامده است تا دلها را ازعاج « 134 » كند به سوى حق . پس هر كه آن را به حق شنود متحقق گردد ، و هر كه آن را به نفس و هوى شنود زنديق شود . پس چنانستى كه انزعاج دلها را سوى حق وجد خوانده است . و اين معنى است كه
هامش
[ 1 ] شعر از صاحب بن عباد ( وفات : 385 ه ) است . غضايرى رازى ( وفات : 426 ه ) نيز آن را به فارسى چنين سروده :جام مىآورد بامداد و به من داد * آن كه مرا با لبانش كار فتاده‌ست گفتم مهرست ؟ گفت مهرش پرورد * گفتم ما هست ؟ گفت ماهش زاده‌ست باده به من داد از لطافت و گفتم * جام به من داد ليك باده نداده‌ست( 132 ) ى مصدرى . ( 133 ) ى مصدرى . ( 134 ) ازعاج ، از جاى برانگيختن ، بى آرام ساختن .