به غايب ، يا اندوه بر فايت ، يا پشيمانى بر گذشته ، يا استجلاب به حال ، يا خواننده سوى واجب ، يا مناجاتى به سرّ خود ، و آن مقابلهء ظاهر به ظاهر است ، و باطن به باطن ، و غيب به غيب ، و سر به سر ، و بيرون آوردن آن چه تو راست بدانچه بر تو است ، پس آن براى تو ثبت كرده شود پس از آن چه از تو فوت شده باشد . پس تو را قدمي بى قدم ثابت شود و ذكرى بى ذكر ، چه ابتدا كننده به دادن نعمت اوست ، و متولى [ بر همهء كارها ] اوست ، و باز گشت همهء كارها بدوست . و اين ظاهر علم وجد است . و در وجد قولهاى صوفيان از اين جنس بسيار است .
و اما حكما يكى از ايشان گفته است : در دل فضيلتى شريف است كه بيرون آوردن آن به لفظ يا با قوّت نطق متعذر بود ، پس نفس آن را به لحنها بيرون آورد . چون ظاهر گشت شاد شد و از غايت شادى سوى آن رفت ، پس بشنوند از نفس و راز با وى بگويند و راز گفتن با ظاهرها بگذارند .
و ديگرى گفت : نتايج سماع آن است كه آن چه از رأيها عاجز گشته باشد آن را قوّت دهد ، و آن چه از فكرتها غايب بود حاضر گرداند ، و آن چه از فهمها كند شود تيز كند ، تا غايب باز آيد ، و عاجز قوّت يابد ، و تيره به صفوت گرايد ، و در هر رأيى و نيتى در رود ، و مصيب باشد بى خطا ، و بيايد بى إبطاء « 137 » .
و ديگرى گفت : چنان كه فكرت علم را به معلوم راه دهد ، سماع دل را به عالم روحانى راه دهد .
و يكى را از ايشان پرسيدند كه اندامها به طبع خود بر وزن الحان و ايقاعات « 138 » حركت مىكنند ، سبب آن چيست ؟ گفت : آن عشقى عقلى است ، و عاشق عقلى را حاجت نباشد كه با معشوق به منطق جرمى « 139 » مغازله كند ، بل مغازله و سخن گفتن او به تبسم و نگريستن باشد و حركت لطيف به ابرو و پلك ، بل به اشارت . و اين همه ناطقاند ، الا آن كه روحانىاند . و اما عاشق بهيمى نطق جرمى را در كار آرد تا از آن عبارت كند ، و ظاهر شوق ضعيف و عشق ناپديد خود را به تلبيس بيارايد .
و ديگرى گفت : هر كه اندوهگين شود بايد كه لحنها شنود . چه اندوه چون در نفس در آيد
هامش
( 137 ) إبطاء ، درنگ و تأخير كردن .
( 138 ) ايقاع ، هماهنگ ساختن آوازها .
( 139 ) منطق جرمى ، زبان .