تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 628

مساهمون:

ص٦٢٨
ما زلت انزل في ودادك منزلا * تتحيّر الالباب عند نزوله
اى ، هميشه در دوستى تو به منزلى نزول مىكنم كه عقلها در حال نزول آن حيران شود . پس او برخاست و وجد ظاهر گردانيد ، و سرگشته مىرفت تا در نيستانى افتاد كه آن را پى كرده بودند و بيخهاى آن چون شمشير بمانده بود ، پس در آن مىدويد و تا بامداد اين بيت مكرر مىگردانيد ، و خون از پاى او مىرفت تا هر دو قدم و ساق او بياماسيد ، و روزى چند پس از آن بزيست و به سراى آخرت انتقال كرد - رحمة اللّه . و اين درجهء صدّيقان است در فهم و وجد . و اين بلندتر درجات است ، زيرا كه سماع بر حالها از درجات كمال نازل است . و آن اگر به صفات بشريت آميخته بود نوع قصورى است . و كمال آن است كه به كليت از نفس و احوال خود فانى شود ، اى ، آن را فراموش كند و بدان التفات ننمايد ، چنان كه زنان مصر را به دست و كارد التفاتى نبود . پس به خداى تعالى ، و از براى خداى تعالى ، و در حق خداى تعالى ، و از خداى تعالى شنود . و اين مرتبهء كسى باشد كه از ساحل احوال و اعمال گذشته باشد و در ميان درياى حقايق خوض نموده ، و به صفاى توحيد متحد گشته ، و به محض اخلاص متحقق شده ، و در او چيزى از او اصلا نمانده ، بل بشريت او و التفات او به بشريت به كليت محو گشته است . و به فنا ، فناى كالبد نمىخواهيم ، بل فناى دل او مىخواهيم . و به دل گوشت و خون نمىخواهيم ، بل سرّى لطيف كه او را با دل ظاهر نسبتى پوشيده است مىخواهيم . و سرّ روحى كه از [ 296 ] امر خداى تعالى است وراى آن است . شناخته است آن سر را آن كس كه شناخته است ، و ندانسته آن را آن كس كه ندانسته است . و آن سر را وجودى خاص است . و صورت آن وجود آن چيز است كه در او حاضر شود . و چون غير او در او حاضر شد ، چنانستى كه وجودى جز حاضر را نيست . و مثال آن آينهء زدوده است . چه آن را در نقش خود لونى نيست ، بل لون او لون آن چيز است كه در او حاضر است . و مثال آن آبگينه است كه لون چيزى كه در او قرار گيرد حاضر شود و حكايت كند . و آن را در نفس خود صورت نيست ، بل صورت آن قبول صورتهاست . و لون آن هيئت استعداد است قبول لونها را . و از اين حقيقت - يعنى سر دل ، به اضافت « 130 » آن چه در او حاضر شود - قول شاعر بيان كند ، شعر :
هامش
( 130 ) به اضافت ، به نسبت .