بود ؟ گفت : قيمت ده كس از خيار مردمان حبهاى باشد ، قيمت شرار مردم چه بود .
و يكى از ايشان در بازارى رفت ، از آدمى شنيد كه مىگفت : آى سعتر برى « 78 » . وجدى بر او ظاهر گشت . وى را گفتند كه وجد از چه پيدا آمد ؟ گفت : چنان شنيدم كه مىگفت : اسع تر برّي ، اى ، سعى كن تا نيكويى من بينى .
و باشد كه عجمى را از بيتى تازى وجدى حاصل شود . چه بعضى حرفهاى آن موافق حرفهاى عجميت باشد و او از آن معنى ديگر مىفهمد . چنان كه آمده است كه يكى بخواند :
و ما زارني في اللّيل الاّ خياله « 79 » . عجمى را از آن وجد افتاد . او را از آن بپرسيدند ، گفت : شنيدم كه مىگفت « ما زاريم » و همچنين است كه مىگفت - و لفظ « زار » در پارسى كسى را گويند كه بر شرف هلاك باشد - و او همچنان توهم كرد كه مىگويد كه « ما همه در شرف هلاكيم » و خطر هلاك آخرت در دلش پيدا آمد .
و كسى كه سوختهء محبت الهى است ، وجد او بر اندازهء فهم او باشد ، و فهم او به اختيار تخيل او . و شرط تخيل آن نيست كه موافق مراد شاعر و لغت او باشد . پس آن وجد حق و صدق است . و هر كه از هلاك آخرت بترسد سزاوار باشد بدانچه عقلش مشوش شود و اعضايش مضطرب گردد . پس در تغيير لفظها بسى فايده نيست ، بل كسى كه بر او عشق مخلوقى غالب بود بايد كه از سماع احتراز كند به هر لفظ كه باشد . و كسى كه بر او دوستى خداى تعالى غالب بود ، ألفاظ او را زيان ندارد ، و مانع نباشد از فهم معنيهاى لطيف كه تعلق آن به مجارى همت شريف او باشد .
عارض چهارم در شنونده . و آن چنان است كه شهوت بر او غالب بود ، و او در غفلت و نادانى جوانى باشد ، و اين صفت بر وى غالبتر باشد از غير آن . پس سماع بر او حرام است ، خواه بر دلش محبت شخصى معين غالب باشد يا نه ، چه او به هر گونهاى كه باشد ، صفت زلف و رخ و وصال و فراق به سمع او نرسد كه نه آن شهوت او را بجنباند ، و حمل كند بر صورتى كه شيطان بدان در دل او بدمد . پس آتش شهوت اشتعال پذيرد ، و داعى شر قوت گيرد ، و آن يارى
هامش
( 78 ) سعتر برّى ، آويشن دشتى .
( 79 ) و ما زارني في النوم الا خياله - فقلت له اهلا و سهلا مرحبا ( زبيدى ) . جز ياد او نيامد هرگز كسى به خوابم - پس گفتمش كه جانا خوش آمدى بفرما ( خديوجم ) .