تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 606

مساهمون:

ص٦٠٦
اگر نه ظهور او سبب خفاى او بودى ، عقلها مبهوت شدى ، و دلها مدهوش گشتى ، و قوّتها عاجز ماندى ، و عضوها بريختى . و اگر دلها از آهن و سنگ تركيب شده بودى ، در تحت مبادى انوار تجلى او [ 287 ] پست گشتى ، چه بينايى شب‌پرك غايت نور خورشيد را از كجا طاقت دارد ؟ و تحقق اين اشارت در « كتاب محبت » بخواهد آمد ، و روشن خواهد شد كه دوستى غير خداى جهل است و قصور است . بل كسى كه به معرفت متحقق بود ، جز خداى را نشناسد ، كه در وجود ، از روى حقيقت ، جز حق تعالى و افعال او نيست . و هر كه افعال را بشناسد ، از آن روى كه افعال است ، از معرفت فاعل به غير او در نگذشته باشد . و هر كه شافعى را مثلا شناسد و علم و تصنيف او را ، از آن روى كه تصنيف اوست ، نه از آن روى كه پوست و كاغذ و ورق و حبر و سخن منظوم و لغت تازى است ، معرفت و محبت او از شافعى در نگذشته باشد و به غيرى نرسيده . پس هر موجودى كه جز حق تعالى است ، آن تصنيف اوست و صنع بديع او . پس هر كه آن را از آن روى شناسد كه صنع حق تعالى است ، و از صنع صفات صانع بيند ، چنان كه در حسن تصنيف فضل مصنف و جلالت قدر او ، معرفت و محبت او مقصور باشد بر خداى - عز و جل - و از او به ديگرى نرسيده . و از حد عشق آن است كه قابل شركت نباشد . و هر چه جز اين عشق است قابل شركت است . چه هر محبوبى كه جز اوست نظير او متصور است ، اما در وجود و اما در امكان ، و اما اين جمال را دومى متصور نيست ، نه در امكان و نه در وجود ، پس اسم عشق بر دوستى غير او مجاز محض باشد ، نه حقيقت . آرى ، ناقصى كه از نقصان خود به ستور نزديك باشد ، از لفظ عشق در نيابد جز وصالى كه عبارت است از بسودن ظواهر أجسام و قضاى شهوت مباشرت . و با مثل اين دراز گوش لفظ عشق و شوق و وصال و انس نبايد گفت ، بل اين لفظها و معنيها از وى دور بايد داشت ، چنان كه نرگس و سپر غم از ستور نگاه بايد داشت ، و او را به اسفست « 74 » و كاه و برگ شاخه‌ها مخصوص بايد گردانيد . چه اطلاق ألفاظ در حق بارى تعالى آن گاه روا بود كه موهم معنيى نباشد كه تقديس وى از آن واجب بود . و اوهام به اختلاف فهمها مختلف شود . و در امثال اين ألفاظ ، اين دقيقه را ببايد دانست . بل دور نباشد كه از مجرد شنيدن صفات خداى تعالى و جدى غالب زايد كه به
هامش
( 74 ) اسفست ، ( معرّب اسپست ) ، سپست ، يونجه .