تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
و بدان كه هر جمالى كه هست نزد دريابندهء آن جمال محبوب است . و حق تعالى جميل است و جمال را دوست دارد . و ليكن جمال اگر به تناسب خلقت و صفاى لون باشد ، آن را به حس بصر در توان يافت . و اگر جمال به جلال و عظمت و بلندى مرتبت و نيكويى صفات و اخلاق و ارادت نيكو براى همهء خلق ، و افاضت آن بر ايشان پيوسته « 71 » ، و غير آن از صفتهاى باطن بود ، آن را به حس دل ادراك توان كرد . و لفظ جمال نيز در آن استعارت باشد . پس چون گفته شود كه فلان با جمال و حسن است ، مراد صورت او نبود ، و بدان آن خواسته‌اند كه او خوب اخلاق و ستوده صفات و نيكو سيرت است ، تا به حدى كه براى آن صفتهاى باطن ، مرد دوست گرفته شود براى استحسان آن صفتها ، چنان كه براى صورت ظاهر . و اين دوستى چون مؤكد شود آن را عشق خوانند . و بسيار غاليان « 72 » باشند در دوستى ارباب مذاهب ، چون شافعى و مالك و بو حنيفه - رضى اللّه عنهم أجمعين - تا به حدى كه جانها و مالها در نصرت و موالات ايشان بذل كنند ، و در غلو و مبالغت از همهء عشقها در گذرند . و از عجايب است كه مفهوم شود عشق شخصى كه هرگز صورت او ديده نشود ، و نشنوده باشند كه آيا خوب است يا زشت و او اكنون مرده بود ، و ليكن براى جمال صورت باطن و سيرت پسنديده ، و خيرهايى كه اهل دين را از عمل او حاصل شود ، و جز آن خصلتها . و مفهوم نشود عشق كسى كه در عالم هيچ خيرى و جمالى و محبوبى نباشد كه نه حسنه‌اى از حسنات او بود ، و اثرى از آثار كرم او ، و قطره‌اى از درياى جود او ، بل هر حسن و جمال كه در عالم به عقلها يا به بصرها يا به سمعها يا به ديگر حسها دريافته مىشود ، از ابتداى عالم تا انتهاى آن ، و از اوج ثريا تا حضيض ثرى ، ذره‌اى از خزاين قدرت اوست ، و لمعه‌اى از انوار حضرت او . پس كاشكى بدانمى كه چگونه معقول نباشد دوستى كسى كه صفتش اين بود ؟ و چگونه دوستى او مؤكد نشود نزديك عارفان صفات او ؟ تا « 73 » از آن حد در گذرد كه اطلاق نام عشق بر او ظلم باشد در حق او ، براى آن كه قاصر بود از آن چه كمال دوستى او از آن مفهوم شود . پس پاكى و دورى از عيب مر آن را كه به شدت ظهور از اظهار احتجاب نموده است ، و به اشراق نور از أبصار استتار فرموده . و اگر نه آنستى كه به هفتاد حجاب از نور خود احتجاب فرموده است ، هر آينه جلال و كبرياى هستى او بسوختى أبصار ملاحظان جمال حضرت او را . و
هامش
( 71 ) پيوسته ، دايم . ( 72 ) غالى ، غلو كننده . ( 73 ) تا ، حتى .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 605 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى