اول آن كه در وقت آن گزارد . و اگر قضا شد ظاهر آن است كه إتمام لازم آيد .
دوم آن كه نيت قصر كند . چه اگر نيت إتمام كند ، إتمام آن لازم بود . و اگر در شك افتد كه نيت قصر كرده است يا نيت إتمام ، إتمام آن لازم شود .
سوم آن كه به امام مقيم اقتدا نكند ، و به مسافرى كه إتمام كند هم به دو اقتدا نكند ، و اگر بكند ، إتمام لازم آيد . بل اگر شك افتد كه امام مقيم است يا مسافر ، وى را إتمام لازم است . اگر چه پس از شك يقين پيدا شود كه امام مسافر است ، زير شعار مسافر « 99 » پوشيده نماند . پس بايد كه وقت نيت متحقق باشد . و اگر در شك افتد كه امام او نيت قصر كرده است يا نه ، پس از آن چه دانسته است كه مسافر است زيان ندارد ، زيرا كه بر نيت اطلاع نتوان يافت . و اين همه در سفر دراز مباح باشد .
و در حد سفر ، از جهت بدايت و نهايت ، اشكال است . پس از دانستن آن چاره نباشد . و سفر انتقال است از جاى اقامت ، با آن كه قصد به مقصد معلوم بسته باشد . و سر گشته و گمراهى را كه قصد موضعى معين ندارد رخصت « 100 » نيست . و مسافر مسافر نباشد تا از آبادانى شهر بيرون نهآيد . و شرط نيست كه از پيرامن ديوارهاى شهر و باغهاى آن ، كه مردمان شهر براى تنزه آن جا روند ، در گذرد .
و اما مسافر ديه ، بايد كه از باغهايى كه ديوار بست بود [ 268 ] بگذرد ، بيرون « 101 » آن چه ديوار بست نباشد . و اگر مسافر براى گرفتن چيزى كه فراموش كرده باشد به شهر رود ، اگر شهر وطن او باشد رخصت نبود تا از آبادانى بيرون نه آيد ، و اگر وطن او باشد رخصت بود . چه به انزعاج و بيرون آمدن مسافر شده است .
و اما نهايت سفر ، به يكى از سه كار باشد : اول رسيدن به آبادانى شهرى كه عزيمت اقامت دارد در آن . و دوم عزيمت اقامت سه روز و زيارت از آن ، در شهر يا در صحرا . سوم صورت اقامت ، اگر چه عزم آن ندارد . چنان كه در موضعى سه روز مقيم شود ، بيرون « 102 » روز در آمدن « 103 » ، پس از آن وى را رخصت نيست . و اگر عزم اقامت نباشد و شغلى دارد كه هر روزى گزارده شدن آن متوقع است و ليكن گزارده نشود و در تأخير افتد ، وى را رخصت باشد اگر چه مدت دراز شود ، بر قولى كه به قياس نزديكتر است . زيرا كه او به دل خود منزعج است ، و به صورت از
هامش
( 99 ) شعار مسافر ، علامت و نشان مسافر .
( 100 ) رخصت ، ترجمهء اصطلاح فقهى ترخّص ، تسهيلاتى كه در تكاليف شرعي به رعايت حال مسافر پيش بينى شده است .
( 101 ) بيرون ، سواى .
( 102 ) بيرون ، سواى .
( 103 ) در آمدن ، داخل شدن .