دين بود « 49 » . و بر وكيل خود شرط كردندى و با وى تأكيد فرمودندى كه نگويد كه براى كه مىخرد .
آرى اگر ستاننده چنان باشد كه دهنده از باطن او آن چه خداى تعالى مىداند بداند و در رأى او سستى پديد نيايد ، آن چه بستاند حلال باشد . و عاقل منصف از خود بداند « 50 » كه آن ممتنع است يا عزيز « 51 » الوجود . و مغرورى كه نفس خود را نداند « 52 » به نادانستن كار دين خود سزاوارتر بود ، چه نزديكتر چيزها به او دل اوست . و چون كار دل او بر او پوشيده است كار غير او وى را چگونه منكشف شود ؟
و هر كه اين حقيقت داند ، هر آينه بر وى لازم بود كه جز از كسب خود نخورد ، تا از اين غايله فارغ باشد ، يا نخورد مگر از مال كسى كه بقطع داند كه اگر عيبهاى باطن او منكشف شود دهنده را مواسات او مانع نيايد . پس اگر طالب حلال و مريد راه آخرت مضطر شود به استدن مال ديگرى ، بايد كه تصريح كند و بگويد كه اگر مرا بدان مىدهى كه در من از روى دين اعتقادى دارى ، من مستحق آن نيم ، و اگر خداى - عز و جل - ستر من منكشف گرداند ، مرا به چشم تو قير نبينى ، بل اعتقاد كنى كه بترين خلقم ، يا از بدان ايشانم . پس اگر با اين سخن بدهد ، بستاند . چه بسيار باشد كه اين خصلت را از وى پسندند ، و آن اعتراف اوست بر نفس خود به ركاكت « 53 » دين ، و حلال نادانستن او آن چه را مىستاند . و ليكن نفس را اينجا مكرى و خداعى « 54 » است ، بايد كه آن را دريابد . و آن خداع آن است كه اين سخن بگويد براى اظهار آن كه صالحان را ماند در نكوهيدن نفس خود و حقير داشتن آن و نگريستن در آن به چشم دشمنى و خوارى . پس صورت سخن صورت قدح و ازدراء « 55 » باشد ، و باطن و روح آن مدح و اطراء « 56 » ، چه بسيار نكوهنده باشد نفس خود را كه او به عين آن نكوهيدن ستايندهء او باشد . پس نكوهيدن نفس در خلوت با نفس ستوده است ، و اما نكوهيدن در ملأ عين رياء است ، مگر آن كه آن را بر آن جمله تقرير كند كه شنونده بيقين داند كه او گناهكار است و بدان معترف . و اين از آن جمله است كه تفهيم آن « 57 » به قرينههاى احوال ممكن باشد ، و تلبيس آن به قرينههاى احوال هم ممكن بود . و آدم صادق - بينه و بين اللّه -
هامش
( 49 ) يعنى اهل احتياط از اينكه صلاح و شهرتشان باعث شود كه بازاريان به هنگام خريد براى ايشان تخفيفى قايل شوند پرهيز مىكردند .
( 50 ) از خود بداند ، خود مىداند .
( 51 ) عزيز ، كمياب ، نادر .
( 52 ) دانستن ، شناختن .
( 53 ) ركاكت ، سستى ، ضعف .
( 54 ) خداع ، حيله ، فريب .
( 55 ) ازدراء ، احتقار ، حقير داشتن .
( 56 ) اطراء ، مبالغه در مدح .
( 57 ) در شرح زبيدى : تفهّمه .