و سفر در ابتدا معين است در آموختن ، و اقامت در انتها معين است بر كار كردن بدانچه آموخته است ، و اما سياحت در زمين على الدوام از مشوّشات دل است ، مگر در حق كسانى كه نيك قوى باشند . چه تن مسافر و متاع او بر شرف هلاك است ، مگر آن چه خداى تعالى آن را نگاه دارد . پس انديشهء مسافر همه مشغولى دل باشد : گاهى به ترسيدن به نفس و مال ، و گاهى به مفارقت آن چه در اقامت مألوف و معتاد او بوده است ، و [ 259 ] اگر با او مالى نباشد كه بر آن بترسد ، از طمع و چشم سوى خلق داشتن خالى نباشد . پس گاهى به سبب درويشى دل او ضعيف شود ، و گاهى به قوّت اسباب طمع قوى شود . و مشغولى به فرود آمدن و برداشتن مشوّش همهء حالها باشد « 29 » . پس نبايد كه مريد سفر كند مگر در طلب علمى ، يا مشاهدهء پيرى كه در سيرت به دو اقتدا كرده شود ، و رغبت در خير از مشاهدهء او حاصل آيد . پس اگر به نفس خود مستقل باشد و مستبصر « 30 » و راه فكرت و عمل بر وى گشاده گردد ، سكون وى را اولى .
الا آن است كه بيشتر متصوفهء اين عصرها ، چون باطنهاى ايشان از فكرتهاى لطيف و علمهاى دقيق خالى است و با حق تعالى و ذكر او در خلوت انسى ندارند ، بطّالاند « 31 » و به كار و پيشهاى مشغول نيند ، با بطالت الفت گرفتهاند و كار را گران شمرده ، و راه كسب را درشت دانسته و جانب خواستن و كديه را نرم ، و رباطهايى كه براى ايشان ساختهاند خوش شمردهاند « 32 » . و خادمان را كه براى قيام به خدمت اين گروه نصب كردهاند به كار گماشتهاند ، و عقلها و دينهاى ايشان را مستخف گردانيدهاند ، از آن روى كه مقصود ايشان از خدمت جز ريا و سمعت و انتشار صيت و اكتساب مال به طريق خواستن نيست ، براى آن كه تعلل « 33 » بسيارى اتباع كنند . پس ايشان را در خانقاهها حكمى نافذ نيست ، و مريدان و مسافران را تأديبى نافع نه ، و بر ايشان حجرى « 34 » قاهر نمىباشد . پس مرقعها پوشيدهاند و خانقاه را منتزه « 35 » ساخته ، و بسيار باشد كه لفظهاى مزخرف از طامات « 36 » ياد گيرند ، پس در نفس خود نگرند كه به صوفيان تشبه نمودهاند در خرقه و سياحت و در لفظ و عبارت و در ادبهايى از سيرت ايشان ، پس در خود گمان
هامش
( 29 ) در شرح زبيدى : ( ثم الشغل بالحطه و الترحال من بقعة إلى بقعة ( مشوش بجميع الاحوال ) ( 6 - 394 ) .
( 30 ) در شرح زبيدى : ( فان اشتغل بنفسه و استبصر ) .
( 31 ) بطّال ، بىكار و كاهل .
( 32 ) يعنى در خانقاههايى كه به نام درويشان در شهرها ساخته شده جا خوش كردهاند .
( 33 ) تعلل ، بهانه كردن .
( 34 ) حجر ، منع ، باز داشت .
( 35 ) منتزه ، جاى آسايش و فرح .
( 36 ) طامات ، آن چه صوفيان در حال وجد و غلبهء شهود حق بى اختيار بر زبان رانند .