تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 523

مساهمون:

ص٥٢٣
حق پيدا آيد و فاضل‌تر روشن گردد . و سخن شافعى - رضى اللّه عنه - در اين باب فصل الخطاب است . چه گفته است : يا يونس ، الانقباض عن النّاس مكسبة للعداوة ، و الانبساط إليهم مجلبة لقرناء السّوء ، فكن بين المنقبض و المنبسط ، اى ، اى يونس « 121 » ، خود را از مردمان كشيده داشتن كاسب دشمنايگى است ، و بستاخى « 122 » با ايشان جالب قرينان بد باشد ، پس ميان كشيده و بستاخ باش . پس براى آن در مخالطت و عزلت اعتدال واجب است . و آن به حالها مختلف شود ، و به ديدن فايده‌ها و آفت‌ها فاضل‌تر روشن گردد . حق صريح اين است . و كل آن چه جز اين ياد كرده شده است قاصر است . و اين اخبار هر يكى است از حال خود بخصوص كه ملابس آن بوده است ، پس روا نباشد كه بر غير او ، كه مخالف اوست در حال ، بدان حكم كرده شود . و فرق ميان عالم و صوفى در ظاهر علم بدين باز گردد . و آن چنانست كه صوفى جز از حال خود سخن نگويد ، پس لا جرم جوابهاى ايشان در مسئله‌ها مختلف شود ، اگر ايشان را از چيزى بپرسند . و عالم آن باشد كه حق را چنان كه هست دريابد و در حال نفس [ 251 ] خود ننگرد ، پس حق را در آن كشف گرداند . و آن مختلف نشود ، چه حق هميشه يكى است ، و آن چه از حق قاصر باشد بسيار بود و در حصر نيايد . و براى اين چون صوفيان را از فقر پرسيدند ، هر يكى از ايشان جوابى ديگر گفت . و هر يك از آن به اضافت « 123 » حال گوينده حق است ، و در نفس خود حق نيست ، كه حق جز يكى نباشد . و براى آن چون أبو عبد اللّه جلّاء دمشقى را از فقر پرسيدند ، گفت : دستهاى خود بر ديوار زن و بگوى « پروردگار من خداى است » ، فقر اين باشد . و جنيد گفت كه فقير آن است كه نپرسد و معارضه نكند ، و اگر معارضه كرده شود خاموش باشد . سهل عبد اللّه گفت كه فقير آن باشد كه چيزى نخواهد و ذخيره نكند . و ديگرى گفت : آن است كه تو را نباشد ، و چون تو را نباشد تو آن را نباشى ، و هر چه تو او را بودى او تو را نباشد . مترجم مىگويد كه اين سخن ابن الجلّاء است ، و در نسخه‌هاى بسيارى از احياء نگريسته آمد ، اين سخن مشوش بود . پس چنان كه صحيح بود از كتب تصوف به اينجا آورده شد « 124 » . و إبراهيم خوّاص گفت كه آن ترك شكايت و اظهار اثر بلاست . و مقصود از اين آن است كه اگر صد كس را از ايشان پرسيده شود ، صد جواب مختلف شنيده آيد . كم باشد كه دو كس
هامش
( 121 ) يونس بن عبد الاعلى . ( 122 ) بستاخى ( به ضم يا كسر اول ) ، گستاخى ، بى پروايى . ( 123 ) به اضافت ، به نسبت . ( 124 ) الرسالة القشيرية ، باب الفقر .