متفق شوند . و آن همه حق است از وجهى . چه آن خبر هر يكى است از حال خود ، و از آن چه بر دل او غالب است . و براى آن دو كس را نبينى كه يار خود را در تصوف قدمي اثبات كند ، بل هر يكى دعوى كند كه و اصل به حق و واقف بر وى اوست ، زيرا كه بيشتر تردد ايشان بر مقتضاى حالهايى است كه بر دلهاى ايشان در آيد ، و جز به نفسهاى خود مشغول نشوند ، و به ديگرى التفات نكنند . و نور علم چون روشن شود به همه محيط گردد ، و پرده و اختلاف بر اندازد .
و مثال نظر اين جماعت آن است كه از نظر طايفهاى در دليلهاى « زوال شمس » ديدهاى .
بدانچه چون در سايهاى نگريستند ، يكى از ايشان گفت كه در تابستان دو قدم باشد ، و ديگرى گفت : نيم قدم بود ، و ديگرى سخن او رد كرد و گفت : در زمستان هفت قدم است ، و از ديگرى حكايت شد كه آن پنج قدم است ، و ديگرى قول اولين را نپسنديد . و اين جوابهاى صوفيان و اختلاف ايشان را ماند . چه هر يكى از اين جماعت از سايهاى كه در شهر خود ديده بود حكايت كرد ، پس در گفتهء خود صادق و در رد قول ديگرى مخطى بود ، چه گمان برد كه همه عالم شهر اوست ، يا مثل شهر او . چنان كه صوفى بر عالم حكم نكند مگر بر آن چه حال نفس اوست . و دانندهء زوال آن كس باشد كه علت درازى سايه و كوتاهى آن ، و علت اختلاف آن در شهرها بداند ، و در شهرهاى مختلف به احكام مختلف حكم كند و گويد كه در بعضى شهرها سايه نماند ، و در بعضى سايه دراز و در بعضى كوتاه بود . و اين آن است كه خواستيم تا در فضيلت عزلت و مخالطت ياد كنيم .
سؤال كسى كه عزلت اختيار كند و آن را فاضلتر و به سلامت نزديكتر داند ، ادبهاى او در عزلت چه باشد ؟
جواب نظر در ادبهاى مخالطت دراز است ، و ما در « كتاب آداب صحبت » آن را ياد كردهايم . و اما آداب عزلت دراز نيست . پس بايد كه عزلت گيرنده به عزلت خود چند نيت كند :
اول آن كه نيت كند كه شر نفس خود از مردمان باز دارد .
دوم آن كه از شرّ بدان سلامت طلبد .
سوم آن كه از آفت قاصر بودن از اقامت حقهاى مسلمانان « 125 » خلاص جويد .
هامش
( 125 ) در عربى و شرح زبيدى : عن القيام بحقوق المسلمين ( 6 - 376 ) .