تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
گويد : كاشكى همچنان بگذاشتمى . آرى ، اگر ياران يابد كه آن را نگاه دارند تا دعامه‌اى نصب كند ، راست ايستد ، و « 42 » در اين روزگار ياران نيايى ، پس ايشان را بگذار و سر خود گير . اما ريا دردى سخت است كه بر ابدال و اوتاد احتراز از آن دشوار است . و هر كه با مردمان مخالطت كند ، با ايشان مدارا كند ، و آن مدارا به ريا انجامد . و هر كه ريا كرد هم در آن افتد كه افتاده‌اند ، و هلاك شود چنان كه هلاك شده‌اند . و كمتر چيزى كه در آن لازم آيد نفاق است ، چه اگر با دو كس كه يك ديگر را دشمن دارند مخالطت كنى ، و با هر يكى به طريق موافقت او زندگانى نكنى ، دشمن‌روى شوى ، و اگر با ايشان مجاملت نمايى ، از بترين مردمان باشى . پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - فرمود : انّ من شرار النّاس ذا الوجهين الّذي يأتي هؤلاء بوجه و هؤلاء بوجه ، اى ، از بترين مردمان باشند مردان دو روى ، كه با اين جماعت به رويى آيند و با آن « 43 » به روى ديگر . و كمتر آن چه در مخالطت مردمان واجب است اظهار آرزومندى است و مبالغت در آن . و آن از دروغى خالى نباشد ، اما در اصل و اما در مزيد ، و اظهار شفقت به پرسيدن از حالها . چه اگر گويى كه « چگونه‌اى و چه مىكنى ؟ » و دل تو از انديشهء او خالى باشد ، اين نفاق خالص بود . سرىّ سقطى گفت : اگر برادرى بر من در آيد و من براى او با دست محاسن خود راست كنم ، ترسم كه نام من در جريدهء منافقان ثبت شود . و فضيل در مسجد حرام تنها نشسته بود ، برادرى بر وى آمد . فضيل گفت : براى چه آمدى ؟ گفت : براى مؤانست اى أبو على . گفت : به خداى كه اين به وحشت ماننده‌تر است تا مؤانست ، آيا جز اين مىخواهى كه تو براى من و من براى تو خود را با سخن بياراييم ؟ تو براى من دروغ بگويى و من براى تو ؟ يا تو از كنار من دور شو يا من از بر تو دور مىشوم . و يكى از علما گفت : حق تعالى هيچ عالمى را دوست ندارد كه نه او خواهد كه گمنام باشد و كسى وى را نداند . و طاوس بر هشام خليفه رفت ، گفت : اى هشام . او گفت : از براى چه مرا امير المؤمنين نخوانى ؟ گفت : براى آن كه مؤمنان به امارت تو متفق نيستند ، مىترسم كه چون امير المؤمنين گويم دروغ گفته باشم . پس هر كه چنين احتراز تواند كرد ، گو با مردمان مخالطت كن ، و الا راضى باش كه نام او در جريدهء منافقان ثبت شود . و سلف اگر يك ديگر را ديدندى از گفتن كيف أصبحت ؟ و كيف أمسيت ؟ و كيف أنت ؟ و كيف حالك ؟ و جواب از آن احتراز نمودندى . و پرسيدن ايشان از حال دين بودى نه
هامش
( 42 ) و حال آن كه . ( 43 ) و با آن جماعت .