آيم براى آن كه حديث تو با نفس خود در سرّ و خلأ بگويم .
و براى اين يكى از حكما گفت كه آدمى در نفس خود بدان مستوحش « 38 » شود كه از فضيلت خالى بود ، پس آن گاه ديدن مردمان را بسيار طلبد تا وحشت را از خود دفع كند . و چون ذات او فاضل باشد ، تنهايى طلبد تا فكرت تواند كرد و علم و حكمت بيرون تواند آورد . و گفتهاند كه انس طلبيدن از مردمان نشان افلاس است .
پس آن را فايدهاى بزرگ باشد ، و ليكن در حق بعضى از خواص . و كسى را كه به دوام ذكر خداى تعالى انس پديد آيد ، يا به دوام فكر در معرفت وى تحقيق حاصل شود ، وى را تنهايى فاضلتر از كل آن چه تعلق به مخالطت دارد . چه غايت عبادتها و ثمرهء معاملتها آن است كه وفات آدمى در حال محبت خداى و معرفت وى بود . و محبت نباشد مگر به انسى كه در دوام ذكر حاصل آيد ، و معرفت وى نبود مگر به دوام فكرت . و شرط هر يكى از اين دو فراغ دل است ، و فراغ با مخالطت نتواند بود .
فايدهء دوم خلاص يافتن است به عزلت از معصيتهايى كه آدمى در اغلب احوال به مخالطت متعرض آن شود ،
( 1 ) و در خلوت از آن مسلّم ماند . و آن چهار است : غيبت ، و سكوت از امر معروف و نهى از منكر ، و ريا ، و سرايت خويهاى بد و كارهاى پليد كه حرص دنيا موجب آن باشد .
اما غيبت چون وجوه آن را در « كتاب آفتهاى زبان » از « ربع مهلكات » بدانى ، بدانى كه با مخالطت احتراز از آن دشوار باشد ، و جز صدّيقان از آن نرهند . چه عادت مردمان آن است كه در عرضهاى مردمان قدح نمايند ، و آن را تحفهء مجلسها سازند ، و نقل از آن كنند ، و آن طعمه و لذت ايشان است ، و از وحشت در خلوت بدان راحت طلبند . پس اگر مخالطت كنى و موافقت نمايى بزهكار شوى و متعرض خشم خداى گردى . و اگر هيچ نگويى شريك غيبت باشى ، چه شنونده شريك گوينده باشد و يكى بود از دو غيبت كننده . و اگر انكار كنى تو را دشمن گيرند ، و او را بگذارند و تو را غيبت كنند ، پس دو غيبت شود ، و بسيار باشند كه از غيبت در گذرند و به استخفاف و دشنام رسند .
هامش
( 38 ) مستوحش ، اندوهگين ، آزرده ، آن كه به چيزى انس نگرفته باشد .