و سفيان عيينه گفت كه إبراهيم ادهم را به بلاد شام ديدم ، گفتم : اى إبراهيم ، خراسان را بگذاشتى ؟ گفت : از زندگانى خود راحتى نيافتم مگر اين جاى : از سر كوهى به سر كوهى مىگريزم ، و دين خود را نگاه مىدارم ، هر كه مرا بيند گويد : موسوس « 28 » است يا كشتيبان يا شتربان .
و غزوان رقاشى را گفتند : گرفتيم كه خنده را به خود راه ندهى ، از همنشينى برادران چه مانع است ؟ گفت : راحت دل خود در همنشينى كسى يافتم كه حاجت من نزديك اوست .
و حسن بصرى را گفتند كه اينجا مردى است كه هرگز او را جز تنها و پس استون نشسته نديدهايم . گفت : چون وى را خواهيد ديد مرا خبر كنيد . پس روزى وى را ديدند ، حسن را گفتند :
اين آن مرد است كه مىگفتيم . حسن نزديك وى رفت و گفت : اى بندهء خداى ، مىبينم خلوت و عزلت را دوست گرفتهاى ، تو را از همنشينى مردمان چه مانع است ؟ گفت : كارى مرا از مردمان مشغول گردانيده است . گفت : با اين مرد كه وى را حسن مىگويند چرا همنشينى نكنى ؟ گفت : از حسن نيز مشغولم . گفت : آن چه مشغولى است ؟ گفت : بامداد و شبانگاه خود را ميان نعمت خداى [ و گناه ] « 29 » مىبينم ، همى خواهم كه نفس خود را به گزاردن شكر نعمت خداى و آمرزش خواستن از گناه خود مشغول دارم . گفت : اى بندهء خداى نزديك من تو از حسن فقيهترى ، همين كار را كه دارى لازم گير .
و آوردهاند كه اويس قرنى نشسته بود ، هرم بن حيّان بر وى آمد . اويس گفت : براى چه آمدى ؟ گفت : براى آن كه با تو انس گيرم . اويس گفت : من هيچ كس را ندانستهام « 30 » كه پروردگار خود را بشناسد و به غير او انس گيرد .
و فضيل گفت : چون بينم كه شب در آمد شاد شوم و راز گويم ، با پروردگار خود خلوت سازم ، و چون صبح را بينم سستى به من رسد « 31 » ، استرجاع « 32 » گويم از كراهيت ديدن مردمان ، و آمدن كسى كه مرا از پروردگارم به خود مشغول گرداند .
و عبد الواحد زيد بصرى گفت : خنك مر كسى را كه بزيد در دنيا و بزيد در آخرت . گفتند :
هامش
( 28 ) موسوس ، آن كه با خود حرف مىزند و زمزمه مىكند ، آدم ملول و مغموم .
( 29 ) طبق عربى و شرح زبيدى .
( 30 ) دانستن ، شناختن .
( 31 ) در كيمياى سعادت : اندوه در دل من پيدا شود ( 1 - 437 ) .
( 32 ) استرجاع : « انا لله و انا إليه راجعون » گفتن .