به سلام در بهشت رود . و گفت ( ص ) [ 232 ] : من هجر أخاه ستّة ايّام « 12 » فهو كسافك دمه ، اى ، هر كه از برادر خويش شش روز ببرد ، او چون ريزندهء خون او باشد . گفتند : عزلت بريدنى « 13 » است به كليت .
و اين ضعيف است ، زيرا كه مراد از اين خصومت كردن است با مردمان ، و لجاج نمودن با ايشان به قطع سلام و سخن و مخالطت معهود . پس گذاشتن مخالطت اصلا بى خشمى در آن داخل نشود ، با آن كه بيش از سه روز بريدن در دو موضع جايز است : يكى آن كه مصلحت مهجور در آن باشد .
دوم آن كه سلامت نفس خود در آن بيند . و نهى « 14 » ، اگر چه عام است ، بر جز اين دو موضع مخصوص محمول است . به دليل آن كه عايشه - رضى اللّه عنها - روايت كرد كه پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - از وى در ذو الحجة و محرم و بعضى از صفر جدايى گزيد . و عمر - رضى اللّه عنه - روايت كرد كه پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - يك ماه از امهات المؤمنين به حكم ايلاء « 15 » هجرت كرد و به غرفهاى كه خزانهء او بود بر شد ، و پس از بيست و نه روز فرود آمد . وى را گفتند : بيست و نه روز اينجا بودى ؟ گفت : وقت باشد كه ماه بيست و نه روز بود .
و عايشه - رضى اللّه عنها - روايت كرد كه مصطفى - صلّى اللّه عليه و سلم - گفت : لا يحلّ لمسلم ان يهجر أخاه فوق ثلاثة ايّام الاّ ان يكون ممّن لا يؤمن بوائقه ، اى ، حلال نباشد مسلمان را كه بيش از سه روز از برادر خود ببرد ، مگر از آن جمله باشد كه از دواهى « 16 » او ايمن نتوان بود . و اين صريح است در تخصيص . و بر اين محمول است آن چه حسن بن على - رضى اللّه عنه - گفته است كه جدا شدن از احمق قربتى باشد در حضرت الهى . و اين تا به وقت مرگ قايم بود ، كه حماقت را علاجى نيست . و پيش محمد بن عمر واقدى ذكر مرگ مردى كردند كه او از فلان كس تا به وقت وفات هجرت كرد . گفت : اين چيزى است كه گروهى از متقدمان هم بر اين جمله كردهاند . و سعد وقاص از عمار ياسر ، و عثمان عفان از عبد الرحمن عوف ، و عايشه از حفصه جدايى كردهاند - رضى اللّه عنهم - و طاوس از وهب منبّه تا به وقت وفات هجرت كرده است . و كل اين محمول است بر آن كه سلامت خود در آن ديدهاند .
و حجت آوردهاند بر آن كه مردى به كوهى رفت تا در آن جا تعبد كند . وى را به خدمت پيغامبر - عليه السّلام - آوردند . گفت : لا تفعل أنت و لا احد منكم ، لصبر أحدكم في بعض مواطن الإسلام
هامش
( 12 ) در عربى و شرح زبيدى : من هجر أخاه سنة . . .
( 13 ) بريدنى ( ى نكره ) .
( 14 ) ( و النهى ) في الاخبار المذكورة ( زبيدى ) .
( 15 ) ايلاء ، سوگند خوردن .
( 16 ) دواهى ، آفتها ، سختيها ، حوادث .